-
حرف دل
شنبه 26 دیماه سال 1388 20:41
دل گفت شیدا گشته ام از چشم مستِ ماه او گفتم که بربند این سخن راهی جداست راه او دل گفت دالان میزنم گر کوه باشد پیش رو گفتم که کوه آری ولی فولاد تفتان است او دل گفت من آهنگرم در کورهام آبش کنم گفتم که زنجیرت کنم گر قصدسازی سوی او دل گفت اوزانت کنم گر چشم را وامم دهی گفتم که چشم زودتر، بنشت در اشعار او دل گفت دستانت بده،...
-
خدا رو چه دیدی
جمعه 25 دیماه سال 1388 23:32
خدا رو چه دیدی شاید با تو باشم شاید با نگاهت ازاین غم رها شم خدا رو چه دیدی شاید غصه رد شد دلم راه و رسم این عشقو بلد شد هنوز بیقرارم به یاد نگاهـت نشستم تو بارون بازم چش براهت تو ترسی نداری از عشق و جدایی میخوای پر بگیری به سمت رهـایی برای تو موندن دلیلــی نداره واست حرف رفتن شده راه چاره خدا رو چه دیدی تو شاید...
-
دوباره با تو ....
جمعه 25 دیماه سال 1388 23:20
در پناه نگاه تو تا عمق وجودم سفر خواهم کرد و در خلوت تنهائیم اشتیاق حضورت را فریاد خواهم زد و دوباره تو را طلب خواهم کرد همچون گذشته و دوباره با تو صحبت خواهم کرد همچون امروز و دوباره با تو راهی خواهم شد همچون فردا اگر لحظه ایی دریابی مرا ...
-
بیا ...
جمعه 25 دیماه سال 1388 23:18
بیادر لحظه های بی قراری به یاد غصه مجنون بخوانیم بیا دل های عاشق را بگیریم که شایددردی از قلبش بیابیم اگر چه غصه دل دراز است بیا با آرزو عادت نماییم بیا با آسمان پیمان ببندیم که تا او هست ما هم با وفا ییم بیا... بیا آیینه ی چشمان من باش کویری تشنه ام باران من باش صفایت میزبان سایه ام است خودت هم لحظه ای مهمان من باش...
-
معنی عشق
جمعه 25 دیماه سال 1388 23:17
یکی گفت ، عشق در چشم تو چیست ؟ گفتمش : عشق امید است ، فرداست ، کمی از عشق برایش گفتم ... آرام گفتم : عشق را معنی کن ! آن هم در یک کلمه ! مات ماند... گفتم عشق واقعی ، آن را معنی کن ، اندکی فکر را مشغول کرد ... گفت :عشق یعنی ... عشق بعد بی نتیجه از من پرسید، تو عشق را معنی کن ! فقط گفتم ، عشق یعنی گذشت از عشق برای عشقت...
-
غم عشق دلی
جمعه 25 دیماه سال 1388 23:15
از غم عشق چه میباید کرد؟ می توان قصه نوشت... شعر سرود... می توان گریه جانسوزی کرد... می توان... می توان از غم عشق ماتم داشت...
-
شقایق وحشی
جمعه 25 دیماه سال 1388 23:14
محبوبم صدای باران در رهگذر عمر آغاز زندگی را هوشیار میداد . شگفتا رؤیای دل انگیز من در زیر آوار بیهودگی راز دل با پرنده خسته جان فاش نکرد . شقایق ماندگار در پس کوچه های خاطرات خلوت خوبی دارم. همیشه تنهای من ای عشق دوردست تو آوایی درغربت من قلب عاشق تو، در حال پرواز است و شاپرک ها ،رقص صدای تو در دکلمه شعر وقتی تو باشی...
-
خلوت دل
جمعه 25 دیماه سال 1388 23:10
آه،آنچه در من جاریست از تو لبریز است دریاست و به آقیانوس میریزد. گل در غربت من ای بهانه ی انتظار، در شب های سکوت و سرد در سایه روشن گل ها فانوس عشق تو مید رخشد تا در کنج تنهایی و خلوت پر شور مهربانی تو را فریاد کنم. ای عشق با احساس درغربت دلم هجرانی است و تو... صدای غمگین سکوت را بی پرده میشکنی تا تنها کس روی زمین...
-
تو می آیی
جمعه 25 دیماه سال 1388 23:08
تو میآیی با هم به بارش باران به تپش قلب خاک به رویش گل به دیدار خورشید میرویم. تو از پس کوچه های تاریخ می آیی تو می آیی با هم به جشن ستارگان به مخمل آبی آب به فصل رویش سبزه به دشت شقایق وحشی میرویم . با هم به شبنم به نسیم در جنگل به ماه بر چینه دیوار به کوچ پرستو های آواره، به سپیده صبح، به دیدار روزی دو باره خواهیم...
-
دنیای تضادها
جمعه 25 دیماه سال 1388 23:07
دیشب تو را به تنهـــــــایی سوگند دادم ... خوابــت را دیـــــــدم ... تنهـــــــایی من را خوب می فهمــــد. و بدرود انسان را پایبند می کــند!!! با اشک آغــــاز شد ... دردنــاک ترین سکانس زندگی .. تولد دوباره بدون تو را می گـــویم !!! لحظه غم انگیزیـست ... پرتاپ شدن به دنیـای تضادها !!! ای کـــاش بودی تا با هم فریاد...
-
مثل شقایق
جمعه 25 دیماه سال 1388 23:05
دست های من در انتظار نوازش موهای تو لب های من در انتظار بوسیدن لب های تو بگو کنون باز کجا هستی؟ بجای من که را میبینی ؟ فقط بار دگر میخواهم تو را ببینم اینجا در این حصار به یادت هستم ؟ چقدر گفتی نروم ؟ من هیچ نرفتم ... اما تو کجا رفتی؟ چه زمانی عطر شقایق ت مرا مست خواهد کرد؟ من قلب پاره ام را دریدم و برایت جامی ساختم...
-
نور نگاهت
جمعه 25 دیماه سال 1388 00:09
رو به رویم بودی گرمی دستانت دست من را حس کرد یک تبسم بر لب ٬قصه ها ساخته بود بازوانت همه چیزم شده بود و نگاهت گاهی آنقدر نورانی که چراغم شده بود
-
خوب بدانید
جمعه 25 دیماه سال 1388 00:07
گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب گر پدر مرد، تفنگ پدری هسـت هنوز گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند توی گهواره چوبی پسری هست هنوز آب اگر نیست نترسید، که در قافله مان دل دریایی و چشمان تری هست هنوز
-
شبی با مهدی اخوان ثالث
پنجشنبه 24 دیماه سال 1388 23:56
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ از کجا وز که خبر آوردی ؟ خوش خبر باشی ، اما ،اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار ازین در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم...
-
سه گانه ها
پنجشنبه 24 دیماه سال 1388 23:32
Three things in life that are never certain سه چیز در زندگی پایدار نیستند Dreams رویاها Success موفقیت ها Fortune شانس Three things in life that, one gone never come back سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند Time زمان Words گفتار Opportunity موقعیت Three things in human life are destroyed سه چیز در زندگی انسان را خراب می...
-
دومین انشای من
سهشنبه 22 دیماه سال 1388 16:21
نام : علی کلاس : دبستان موزو انشا : توافتهای ایران و خارج پدرم همیشه میگوید این خارجیها که الکی خارجی نشدهاند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان دادهاند البته من هم میخواهم درسم را بخوانم ؛ پیشرفت کنم ؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم . ایران با خارج خیلی فرغ دارد .. خارج خیلی بزرگتر است . من خیلی چیزها...
-
لالایی برای علی کوچولو
یکشنبه 20 دیماه سال 1388 16:16
گنجشک، لالا سنجاب، لالا آمد دوباره مهتاب، لالا لالا لالایی لالالالایی لا لا لا لایی لالا لالایی گل زود خوابید، مثل همیشه قورباغه ساکت! خوابیده بیشه لالا لالایی لالالالایی لا لا لا لایی لالا لالایی جنگل لا لا لا برکه لا لا لا
-
شام مهتاب
یکشنبه 20 دیماه سال 1388 16:10
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گل وار به پایم شکستی قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورتگری را نبود این چنینی پریزاد عشقو مه آسا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی تو دونسته بودی، چه خوش باورم من شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب قسم خوردی بر ماه ، که...
-
اولین انشای من
یکشنبه 20 دیماه سال 1388 13:49
نام : علی کلاس : دبستان موزو انشا : عزدواج! هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم...
-
حکایتی از سقراط
شنبه 19 دیماه سال 1388 20:06
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است. علت ناراحتی اش را پرسید.پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم.سلام کردم. جواب نداد و با بی اعتنایی و خود خواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.. سقراط گفت: چرا رنجیدی؟ مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است....
-
مدادی با رنگ سفید
شنبه 19 دیماه سال 1388 15:38
مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}... یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند... مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید... و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچک تر شد... صبح توی جعبه مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ...
-
تو باز خواهی گشت.
شنبه 19 دیماه سال 1388 15:36
تو باز خواهی گشت به خاطر همان دستان گرم و به خاطر حرفهایی که پنهان ماند در پس کوچه نجابت تو باز خواهی گشت حتی اگر من در آغاز آن خیابان به انتظارت نمانده باشم و بدان ! یک گل ، یک نسیم ، و بارش بیشرمانه باران و یا شاید زمزمه عاشقی در گوش معشوق مرا با تو همراه سازد باورکن تو باز خواهی گشت درست در زمانی که برگی زرد مرا به...
-
با فریدون مشیری از کوچه بگذریم
جمعه 18 دیماه سال 1388 19:28
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو...
-
گاهی هوای هیچ هوایی ندارم
جمعه 18 دیماه سال 1388 19:23
گاهی هوای هیچ هوائی ندارم جز نشستن روبروی پنجره ای که به هیچ روزنی باز نمی شود دیشب خواب می دیدم بر شاخه های یاس خشکیده یاس باغچه ء کودکی هایم هزار شکوفه ء سفید به اندازه ء مژگانت هی بوی آمدنت را وعده میداد نگفته بودم که می آئی ؟ فقط تو با بوی بهار می آئی من را بگو که هزار پائیز تو را در سرخی غروب می جستم اصلا بیا و...
-
نوای سبز میهن
جمعه 18 دیماه سال 1388 19:19
از خون جوانان وطن لاله دمیده از ماتم سرو قدشان سرو خمیده در سایه گل، بلبل ازین غصه خزیده گل نیز چو من در غمشان جامه دریده چه کج رفتارى اى چرخ! چه بدکردارى اى چرخ! سر کین دارى اى چرخ! نه دین دارى نه آیین دارى اى چرخ! از اشک همه روى زمین زیر و زبر کن مشتى گرت از خاک وطن هست به سر کن غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن اندر جلو...
-
عشق بازی چشمانت
جمعه 18 دیماه سال 1388 19:11
هنوز چشمانت با چشمانم عشق بازی می کند شاید باور نکنی!!! در تمام شعرهایم احساست می کردم ... ودلم این غم دان پر درد این صندوقچه اسرارت هوای تو را بارها می کرد و من قول تو را برای فردا ، بارها به او می دادم و او مانند یک بچه از برای دیدنت مدت ها غروب آفتاب را نظاره می کرد و هنگامه شب مرا به اغما می کشاند.... و من عاجز از...
-
احساس امروز من ... بارانی
جمعه 18 دیماه سال 1388 09:46
-
از دیروز تا امروز
پنجشنبه 17 دیماه سال 1388 23:06
-
یاد ها و خاطره ها ۲
پنجشنبه 17 دیماه سال 1388 22:36
-
یادها و خاطره ها ۱
پنجشنبه 17 دیماه سال 1388 22:21