خسته ام،انگار صد سال پیاده راه آمده ام.انگار صد سلسله کوه
را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام.انگار هزار سال است که
پلک هایم را نبسته ام. خسته ام، آنقدر خسته که نام خود را هم
فراموش کرده ام وهیچ یادم نیست که اولین بار کدام گل را
بوییده ام.من شکل سنجاقکی را که در کوچه کودکی بو سیده ام
از یاد برده ام. خسته ام،انگار این جاده های سرد و خاکی
پاییز تمام شدنی نیست،از دست زمین و آسمان دلگیرم و از
درختانی که بر من سبز شده اند،گلایه مندم،خسته ام نه آنقدر
که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفسهای گرمت
بی اعتنا بگذرم،بگو،چقدر به انتظار بنشینم که زمان از من
عبور کند وستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس های
قلبم باشند؟چقدر پیراهن کدرم را در چشمه آرزوها بشویم و
روی طناب دلواپسی پهن کنم؟اگر شوق رسیدن به دستهایت
نبود،هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم واگر صدای گوشنواز
تو نبود،از گوشه تنهایی بیرون نمی آمدم،اگر شوق دیدن
چشمهایت نبود، هیچ گاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر
نسیم حرفهایت نمی وزید،معنای جهان را نمی فهمیدم....
دل من خیلی خیلی تنگ شده ..اونقدر زیاد که مثل یه نقطه شده..
دل بیچاره من با اینکه به چیزای خیلی خیلی کوچولو و کم قانعه
اما همه و همه دست به دست هم دادن،
تا همون چیزای کوچولو وکم به قولی تک سلولی رو هم ازش دریغ کنن
می دونی دل من چیا می خواد..
نه نه فکرای بزرگ بزرگ نکن..
دل بیچاره مفلوک من فقط..
یه عالمه سرازیری می خواد تا همه شو با سرعت زیاد بدوام..
یه چشمه کوچولو که ته آن جاده سرازیری باشه و من پاهامو بزارم تو آب..
یه جاده که ته اش یه نفر با چشمای منتظر ، ایستاده باشه تا من بیام..
یه نفری که وقتی باهاش راه میرم دستامو در دستهایش رها کنم....
و به من اطمینان بده که هستش ورفیق نیمه راه نیست...
یه نفری که یه عالمه جرات داشته باشه ،
آنقدر زیاد که بتونه تو چشمای من نگاه کنه ،
و حقیقت رو هر چقدر هم که براش سنگین باشه به من بگه..
یک نفر که آنقدر حرفا رو قورت نده که آخرش بشه یه سوء تفاهم..
یک نفر که جرات گفتن داشته باشه..
یه نفر که بتونم گاهی وقتها که مثل الان دلم اندازه یه نقطه شده،
سرمو بزارم رو شونه هاش و یه عالمه گریه کنم آنقدر زیاد که شونه هاش خیس بشه..
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ
و خیانت، جاهطلبی و ... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا میکنم. نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد. میبینی!
آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میکنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها سادهاند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند. از شیطان بدم میآمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبهای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق یخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتهام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغیاش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.
آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشکهایم که تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همانجا بیاختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود

هنوزم بارون برام مقدسه
هنوزم بارون برام یه رحمته
هنوزم میخوام باهاش همراه بشم
هنوزم میخوام باهاش رویا بشم
هنوزم صداش برام نیایشه
هنوزم بویه خوشش نوازشه
هنوزم اون قطره هاتو دوس دارم
هنوزم اون گریه ها رو دوس دارم
هنوزم دلم باهات آروم میشه
هنوزم چشام ببین زیبا میشه
هنوزم بارون، برام زیارتی
واسه من همیشه حکم نعمتی
هنوزم وقتی مییای داد میزنم
تو دلم حاجتو فریاد میزنم ...
چشم چشم.دو ابرو
دماغ و دهن. یه گردو
چوب چوب.یه گردن
اینمیه گردی تن
دست دست دو تا پا
انگشت ها و جوراب ها......
همین. میشه یه آدمک!! یه آدمک که روزای بچه گیمو باهاش شاد و خوشحال بودم. و راضی از اینکه آدمکی دارم که خودم کشیدمش!
ولی یه چیزیو جا انداختم!؟ یادم رفت واسه آدمکم دل بکشم که بتونه احساس کنه!
الان که آدمکم بزرگ شده و می تونه بفهمه.... موندم سردرگم که چطور بهش بفهمونم که دوسش دارم؟
اون معنی دوست داشتنو بلد نیست.
اگه روزی روزگاری کسی پیدا شد که یادش نرفته موقع کشیدن آدمکش براش قلب بکشه...
به آدمکش سفارش کنه که اگه آدمک منو تو سرزمین آدمک ها دید!
بهش بگه که دلی دوسش داره!!