گنبدهای فیروزه ای

Email : Soofastaei@entc.org.ir

گنبدهای فیروزه ای

Email : Soofastaei@entc.org.ir

راز عاشقی

به خانه می رفت
 با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
 دعوا کردی باز؟
 پدرش گفت
 و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
 که در دل پنهان کرده بود
 تنها مادربزرگش دید
گل سرخی را که در دست کتاب هندسه اش  فشرده بود

 زنده یاد : حسین پناهی

معمای روزگار

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد .
شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد.
 ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو به نظر رسید که خسته شده
و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد.
پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد .
او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود
و از جثه او محافظت کند اما چنین نشد .
در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد .
و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند .
آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن
را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود
و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد .
گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم.
اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم
- به اندازه کافی قوی نمیشدیم-
 و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم . 

یاد تو از سرسرای دلم می گذرد

به جان ماه و آب قسم میخورم.... از این ظلمت شب و تیرگی آسمان تو را می یابم و خود را به تو می سپارم..به دستان تو و شب نگاه تو...و در گرمای بازوانت به خواب خواهم رفت...خوابی برای ابدیت..برای بودن تا همیشه........من تو را می یابم...من تو را نجات خواهم داد...از تمام مردمان بی رحم و سایه های شبح وار....دستت را خواهم گرفت....من با تو هستم...من تو هستم... من چهره های پشت نقاب را رسوا خواهم کرد و خنده های مترسک های بی جان را خواهم کشت و تو را از هر بندی رها خواهم کرد.......

ای همه ی زندگیم.... من با تو ام..اگرچه دستم در دستت نیست ولی با تو ام...با نفس های تو اینجا نفس می کشم....با وضوی تو نماز میخوانم....ای همه ی ذرات وجودم............اینقدر دوستت دارم که گفتن از تو برایم سخت است....دوست داشتم بودی و میدیدی چقدر از دوریت پریشانم......و قسم به تمام ستاره ها ی آسمون که تا صبح برایت بیدار میمانم و تک تک ستاره ها را برای رهایی تو قسم میدهم و میگریم...بخدا اینقدر گریه میکنم که دیگر چشمانم نتواند هیچ کس به غیر تو را ببیند. 

 

نصیحتی که خود نشنیدم

برای عشق تمنا کن  ولی خار نشو

 برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده

برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه

 برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن

 برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر

 برای عشق وصال کن ولی فرار نکن

 برای عشق زندگی کن ولی عاشقانه

 برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش

برای عشق خودت باش ولی خوب باش