به خانه می رفت
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
دعوا کردی باز؟
پدرش گفت
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
که در دل پنهان کرده بود
تنها مادربزرگش دید گل سرخی را که در دست کتاب هندسه اش فشرده بود
زنده یاد : حسین پناهی
به جان ماه و آب قسم میخورم.... از این ظلمت شب و تیرگی آسمان تو را می یابم و خود را به تو می سپارم..به دستان تو و شب نگاه تو...و در گرمای بازوانت به خواب خواهم رفت...خوابی برای ابدیت..برای بودن تا همیشه........من تو را می یابم...من تو را نجات خواهم داد...از تمام مردمان بی رحم و سایه های شبح وار....دستت را خواهم گرفت....من با تو هستم...من تو هستم... من چهره های پشت نقاب را رسوا خواهم کرد و خنده های مترسک های بی جان را خواهم کشت و تو را از هر بندی رها خواهم کرد.......
ای همه ی زندگیم.... من با تو ام..اگرچه دستم در دستت نیست ولی با تو ام...با نفس های تو اینجا نفس می کشم....با وضوی تو نماز میخوانم....ای همه ی ذرات وجودم............اینقدر دوستت دارم که گفتن از تو برایم سخت است....دوست داشتم بودی و میدیدی چقدر از دوریت پریشانم......و قسم به تمام ستاره ها ی آسمون که تا صبح برایت بیدار میمانم و تک تک ستاره ها را برای رهایی تو قسم میدهم و میگریم...بخدا اینقدر گریه میکنم که دیگر چشمانم نتواند هیچ کس به غیر تو را ببیند.
برای عشق تمنا کن ولی خار نشو
برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده
برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو
برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه
برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن
برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر
برای عشق وصال کن ولی فرار نکن
برای عشق زندگی کن ولی عاشقانه
برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش
برای عشق خودت باش ولی خوب باش