گنبدهای فیروزه ای

Email : Soofastaei@entc.org.ir

گنبدهای فیروزه ای

Email : Soofastaei@entc.org.ir

دعا برای دلی

 

 

دلی عزیزم ، دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را

در انحصار قطره های اشک نبینم

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم

و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد

همیشه از حرارت عشق گرم باشد

و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم

که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی

پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند...

ترانه های محبوب من ۳

 

 

برای روز میلاد تن من،


نمی خوام پیرهن شادی بپوشی


به رسم عادت دیرینه حتی،


برایم جام سرمستی بنوشی


برای روز میلادم اگر تو،


به فکر هدیه ای ارزنده هستی


منو با خود ببر تا اوج خواستن،


بگو با من که با من زنده هستی


که من بی تو نه آغازم نه پایان،


تویی آغاز روز بودن من


نذار پایان این احساس شیرین،


بشه بی تو غم فرسودن من



نمی خوام از گلهای سرخابی،


برایم تاج خوشبختی بیاری


به ارزشهای ایثار محبت،


به پایم اشک خوشحالی بباری


بذار از داغی دستهای تنها،


بگیره هرم گرما بستر من


بذار با تو بسوزه جسم خستم،


ببینی آتش و خاکستر من


ای تنها نیاز زنده موندن،


بکش دست نوازش بر سر من


به تن کن پیرهنی رنگ محبت،


اگه خواستی بیایی دیدن من...

از سیاورشن

   

 

 

 

 

"گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود"

در پناه نگاه تو

 

 

در پناه نگاه تو  تا عمق وجود سفر خواهم کرد
و در خلوت تنهائی اشتیاق حضورت را فریاد خواهم زد
و دوباره تو را طلب خواهم کرد همچون گذشته 
و دوباره با تو صحبت خواهم کرد همچون امروز
و دوباره با تو راهی خواهم شد همچون فردا
اگر لحظه ایی دریابی مرا ...  

بهاری با تو

  

بهار با تو از راه رسید ...
و پرنده های غریب آرزوهایمان چه آزادانه پر گشودند 

 به سوی دستانت  

چه غریب در پشت پنجره های غربت صدایمان را به
 آسمان فرستادیم تا از فرشته ها ارمغان بهار را بگیریم ...
و چه زیبا بود لحظه هایی که 

 نگاهمان تلاقی عشق دو کبوتر را به یاد می آورد...
تو با برگها به زمین آمدی 

 و با نسیم صبحگاهان از خاطره ها زدوده شدی ...
و فقط در یاد و خاطره دو نرگس عاشق ثابت ماندی....
تو را دوست میدارم  

و تنها تو را چرا که هنوز به یاد تلاقی نگاه خسته ام  

بر چشمان پر نیازت می توانم زندگی کنم.
من عاشق بوی دستان گرمت هستم 

 که در هر فضایی بوی بهار را میدهد 

 و عاشق آن نگاه خسته ات  

که بوی نیاز گمشده را میدهد.
دوستم بدار تنها برای یک لحظه  

و تنها برای یک لحظه صدایم کن 

 تا دنیای خوب افسانه هایم را  

با ناقوس صدایت به آخرین پرواز نگاهت بسپارم ...
شانه هایت چه غریبانه می لرزد  

از ترس جدایی بود ....