دل گفت شیدا گشته ام از چشم مستِ ماه او
گفتم که بربند این سخن راهی جداست راه او
دل گفت دالان میزنم گر کوه باشد پیش رو
گفتم که کوه آری ولی فولاد تفتان است او
دل گفت من آهنگرم در کورهام آبش کنم
گفتم که زنجیرت کنم گر قصدسازی سوی او
دل گفت اوزانت کنم گر چشم را وامم دهی
گفتم که چشم زودتر، بنشت در اشعار او
دل گفت دستانت بده، تا برکشم بر گونه اش
گفتم که دستم نیز هم گم گشته در چشمان او
دل گفت پاهایت بده، تا گام بردارم تو را
گفتم کزان تو پیشتر پایم برفت در راه او
دل گفت پس گوشت بده، تا نغمه اش را بشنوی
گفتم که نیست اندرش جز نغمه ای از نای او
دل گفت لعلی داردش، لب را بده کامت دهم
گفتم که لبهایم شده، وقف ثنای نام او
دل گفت ای سودازده پر میکشم از سینهات
گفتم دوست را پس مرو، منشین به روی بام او
خندید دل گفتا به من، کای مفلسِ بیقلب و تن
خود زودتر رفتی ز من، من هم روم دنبال او
گفتم که آی میروی،چون گوش و چشم و دست و لب
اما بدان که نیستت، جز داغی از هجران او

خدا رو چه دیدی شاید با تو باشم
شاید با نگاهت ازاین غم رها شم
خدا رو چه دیدی شاید غصه رد شد
دلم راه و رسم این عشقو بلد شد
هنوز بیقرارم به یاد نگاهـت
نشستم تو بارون بازم چش براهت
تو ترسی نداری از عشق و جدایی
میخوای پر بگیری به سمت رهـایی
برای تو موندن دلیلــی نداره
واست حرف رفتن شده راه چاره
خدا رو چه دیدی تو شاید بـمونی
شاید غصه هامو تو چشمام بخونی
خدا رو چه دیدی شاید دل سپردی
شاید عشقمونو تو از یاد نبردی....
هنوز بیقرارم به یاد نگاهـت
نشستم تو بارون بازم چش براهت
در پناه نگاه تو تا عمق وجودم سفر خواهم کرد
و در خلوت تنهائیم اشتیاق حضورت را فریاد خواهم زد
و دوباره تو را طلب خواهم کرد همچون گذشته
و دوباره با تو صحبت خواهم کرد همچون امروز
و دوباره با تو راهی خواهم شد همچون فردا
اگر لحظه ایی دریابی مرا ...

یکی گفت ،
عشق در چشم تو چیست ؟
گفتمش :
عشق امید است ، فرداست ،
کمی از عشق برایش گفتم ...
آرام گفتم :
عشق را معنی کن !
آن هم در یک کلمه !
مات ماند...
گفتم عشق واقعی ،
آن را معنی کن ،
اندکی فکر را مشغول کرد ...
گفت :عشق یعنی ... عشق
بعد بی نتیجه از من پرسید،
تو عشق را معنی کن !
فقط گفتم ،
عشق یعنی گذشت
از عشق برای عشقت ...
از خود برای عشقت ...
از همه چیز برای عشق...
او گذشت از همه چیز
و بی بدرود رفت ....
