دل تو پیش کسی ماند و تو تنها ماندی
خورشیدِ پشتِ پنجرهی پلکهای من
من خستهام! طلوع کن امشب برای من
میریزم آنچه هست برایم به پای تو
حالا بریز هستی خود را به پای من
وقتی تو دلخوشی، همهی شهر دلخوشند
خوش باش هم به جای خودت هم به جای من
تو انعکاسِ من شدهای... کوهها هنوز
تکرار میکنند تو را در صدای من
آهستهتر! که عشق تو جُرم است، هیچکس
در شهر نیست باخبر از ماجرای من
شاید که ای غریبه تو همزاد با منی
من... تو... چهقدر مثل تو هستم! خدای من
صبر کن، عشق زمینگیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود، بعد برو
ای کبوتر به کجا؟ یک دو نفس صبر نما
آسمان زیر پرت پیر شود، بعد برو
باش، با دست خودت آئینه را پاک بکن
نکند آینه دلگیر شود، بعد برو
یک نفس حسرت لبخند تو را می بارد
خنده کن، عشق نمک گیر شود، بعد برو
تو اگر کوچ کنی، بغض خدا می شکند
صبر کن، گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه، سوارت آمد
باش تا خواب تو تعبیر شود، بعد برو
می بوسم و کنار می گذارم ....تمام چیزهایی را که ندارم و نباید داشته باشم !
دست هایت
چشمهایت
عاشقی نکردن هایت
همه را ....
خسته ام از تکرار این عادت های احمقانه
چسبیدن به چیزهایی که ندارمشان
عاشق بودن به چیزهایی که نه برای من است و نه برایم خواهد بود....
دل تو پیش کسی ماند و تو تنها ماندی