لحظه های زندگی به تندی می گذرد ، اما برای آنکه غم دوری و دلتنگی دارد به کندی می گذرد! آنچه در این لحظه ها می توان یافت زیبایی این دوری بین دو عاشق است! پاک بودن و مقدس بودن این انتظار است!
دوباره قلم زندگی ام را بر میدارم و دوباره می نویسم از این دوری اما با احساسی متفاوت!
ای عزیز راه دورم بخوان این احساس مرا!
عزیزم به پایان راه بیندیش که بدون شک پایان راه زیباست!
این انتظار تلخ است اما پایانش به شیرینی در آغوش گرفتن ما است!
این پاییز تلخ بهاری دارد و این شاخه خشک شکوفه ای دارد!
بیندیش به لحظه ای که من تو را در آغوش خود میفشارم و بر لبان سرخت بوسه میزنم و اشکهایی که از غم دوری ریخته ای را از روی گونه های نازنینت پاک میکنم!
این جاده طولانی پایانی دارد، گرچه سفر در این جاده سخت است به پایان راه بیندش که همین سفر خیلی زیباست! من در انتهای جاده با دسته گل و احساسی پر از محبت و عشق منتظر تو هستم! به فرشتگان آسمان سپرده ام در این راه دشوار هوای تو را داشته باشند!
عزیزم گریه نکن ، آرام باش ، این لحظه ها مقدس تر از آنچه هست که ما تصور می کنیم!
این لحظه ها به جای گریه شادی دارد ! من هستم ، منتظرت می مانم تا تو برگردی!
چرا باید این لحظه های مقدس و زیبای عاشقی که از دوری ما سرچشمه میگیرد خدشه دار شود؟ ما باید همت کنیم در این راه عاشقی و این دوری که سرنوشت مقابل ما قرار داده است ، این دوری رنگ امیدی به زندگی ما باشد!
پایان راه زیباست ، سرچشمه عشق همین جاست!
خدا با ماست ، گرچه معنای واقعی عشق همین جاست!
بگو درد دلت را به من از همان دوردست ها چون من بیشتر از همیشه احساس میکنم درد دلت را! اینبار می نویسم از شیرینی این فاصله بین ما ، که معنای عشق در همین فاصله خلاصه میشود! ما عاشق خداییم اما او را نمی بینیم گرچه او همه جاست است اما ما هنوز عاشق او مانده ایم !!! تو نیز مانند خدا برایم عزیزی گرچه آن سوی دنیای اما قلبت همیشه در قلب من و در کنارم از محبت و عشق میتپد و مرا زنده نگه داشته است. عزیزم آرام باش ، به پایان راه بیندیش که همین دوری خیلی زیباست
منتظرم ، بگو کلامی را ، بگو حرفی را ، از هر چه دل تنگت خواست بگو ، میخواهم با کلامی که از لبت بلند می شود زیباترین متن دنیا را بنویسم ، زیباترین شعر دنیا را بسرایم … از عشق بگو تا زیباترین متن را در مورد عشق بنویسم …
تو را به زیباترین کلام دنیا تشبیه می کنم ، تا هر کسی آن را بخواند دیوانه و عاشق تو شود… تمام حرفهایت زیباست ، تمام حرفهایت تنها لایق تو است …
از تمام وجودت صحبت کن تا کلامهایی که از زبانت می شنوم هر کدام قشنگترین قصه شود… تو را مهتاب شبهای عاشقان میکنم ، تو را ستاره شب هر عاشق می کنم ، چون تو لایق آن هستی! … هیچکس در دنیا به زیبایی تو حرف نمیزند ، و هیچکس چهره زیبای تو را ندارد حتی فرشته های آسمان!
فرشته های آسمان با دیدن تو باید بر خاکت سجده کنند ، چون تو خیلی مقدس و زیبایی! لیلی در مقابل تو پوچ است تو از لیلی بالاتری و من هم مجنون تر از مجنون! تو مثل همان کعبه عشق برایم مقدسی ، تو از گلهایی که خداوند در دنیا آفریده زیباتری … اگر گلها تو را ببینند از شرمندگی پر پر می شوند و نسل گلها از بین میرود…با وجود تو ماه شب چهارده چهره اش سیاه و پریشان است ، چون تو زیباتر از مهتابی! تو مانند همان قطره باران عاشقی هستی که بر روی گل خشکیده ای مانند من نشسته ای و مرا دوباره گل کردی! تو امید زندگی منی ، و بهتر بگویم تو زندگی من هستی!
اگر صدایی نشنوم از لبت و بخواهی سکوت کنی و کلامی به زبان نیاوری از چهره ماهت می نویسم ، از گونه زیبایت می نویسم تا سکوتت شکسته شود…بگو ، هر چه دل تنگت خواست بگو ، بگو تا دستهایم و دلم با هم بهترین و زیباترین قصه دنیا را برایت بسازند… قصه ای که میخواهم بسازم اولین و آخرین قصه عاشقی است چون دیگر هیچکس عشق پاکی مانند تو را نخواهد داشت… عزیز راه دورم چیزی بگو… منتــــــــظرم
به یادم آمد پرسه پر از عشقمان در سرزمین عشاق داشتیم ، دست در دستان هم گذاشته بودیم و با یادش اشک از چشمانم سرازیر شد!
به یادم آمد ، صدای نفسهایت ، راز درون چشمان زیبایت و با یادش دلم به درد آمد!
به یادم آمد لحظه دوری ات و خداحافظی از سرزمین عشاق و با یادش تپش قلبم تندتر از همیشه شد!
به یادم آمد گریه کردن در لحظه سفرت به آن سوی دنیا و با یادش وجودم سرد و بی جان شد!
به یادم آمد حرفهای پر از مهرت که مرا آرام می کردی و دلخوشی می دادی که زود به سرزمینمان بر میگردی و با یادش دلم نا آرام شد!
به یادم آمد سکوت پر از صدایت ، حضور گرم و مهربانت و گرمای بدن آتشینت در درگاه وجودم و با یادش آرزوهایم همه به صحنه زندگی آمد!
به یادم آمد خنده ها و قهقهه هایت ، چیدن گلهای باغچه زندگی و هدیه آن به تنها عشقت در زمانی که در کنارم بودی و با یادش قلبم حسرت آن روزهای شیرین را کشید! آری به یادم آمد کلمه شیرین دوستت دارم را که با فریاد به من گفتی و با یادش قلبم این کلمه را در پیش خود زمزمه کرد و چشمم آرام گریست!
هیچیک از این خاطره ها را از یاد نخواهم برد عزیزم!
به یادم آمد نور مهتاب را که در آن شب پر خاطره که در کنار هم بودیم و محفل ما را نورانی و روشن کرده بود ، در آن لحظه با یادش به آسمان نگاه انداختم و به جای چهره مهتاب عکس نورانی تو را در آسمانم دیدم و دلم با دیدن تو در آسمانم آرام آرام شد!
آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم … او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…
او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…
یکی را دوست میدارم …
آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …
قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…
یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با خود به دشت دوستی ها برد…
او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…
یکی را دوست میدارم ، همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …
یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من آموخت…
اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …
او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم می باشد…
آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…
آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…
یکی را دوست میدارم ، او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…
پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ، بمان و تسلیم احساسات پاک من باش…
می خواهم تو را شکنجه دهم ، شکنجه عشق و محبت خودم !!!!
آنقدر تو را شکنجه می دهم تا تمام وجود من شوی ، چون که تو را دوست دارم…
ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من و در پایان ای همدم زندگی من ، با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم… فقط تو را
از خود نمیپرسی: چرا
این خسته را آزردمش؟
با خود نمیگویی؟
چرا این مرغک پر بسته را
در دام غم، افسردمش؟
اما چرا،
عشق تو را،
من سالها در سینه پنهان داشتم
وین راز دردآلود را،
در دل نهفتم –آه- تا جان داشتم
این آتش سوزنده را، آخر کجا میبردمش؟