گنبدهای فیروزه ای

Email : Soofastaei@entc.org.ir

گنبدهای فیروزه ای

Email : Soofastaei@entc.org.ir

تابلو لبخند

 

 

من روی لب هایم یک تابلوی لبخند آویزان کرده ام

تا لب هایم مجبور به تظاهر مدام نباشند ...

حالا تابلو تظاهر می کند نه لب ها .

این طور هم من راضی ترم ... هم لب ها !

به من بتاب

تو ای شکوهمند من

شکوه دلپسند من

تو آن ستاره بوده ای

که مهر آسمان شدی

به دره ها نگاه کن

به ژرف دره ها نگر

به تکه سنگهای سرد

به ذره ها نگاه کن

به من بتاب

که سنگ سرد دره ام

که کوچکم

که ذره ام

به من بتاب

مرا ز شرم مهر خویش آب کن

مرا به خویش جذب کن

مرا هم آفتاب کن 

 

«حمید مصدق»

کاش بودی

امشب از درد نالیدم...

 کاش می دانستی بیش از آنکه درد جسمم را بیازارد

 روحم را در هم می شکند.

 امشب به اندازه تمام ثانیه های عمرم

بر تو بر خویش و بر تنهایی و چشمان بارانی ام که در انتظار ماندند گریستم.

کاش بودی و دست های تنهایم را می فشردی

 و من سر بر سینه مهرت می گذاشتم

تا بغض و ناباوری ام را برای همیشه به گور فراموشی بسپارم...

بیا کنار دلم

بهاری تو ، مرا چون خزانی از درد است

و فضای کوچه ی دلتنگ خاطرم سرد است

همیشه بی تو دلم های های غم دارد

و برگ برگ درختان باورم زرد است

دل غریب من آن ساقه ی شکسته ی عشق

پس از تو با غم غربت  چه خوب خو کرده است

کجاست دست تو تا رام سازد این دل را

دلی که بعد تو بی آشیان و ولگرد است

تمام زندگی من فدای دو چشمانت

بیا کنار دلم که روزگار نامرد است

اگر چه قلب من از عشق می تپد اما

سرود زندگی بی تو بودنم درد است

قدر ناشناس

زین همه خوبان به یک دلدار دل بستن چرا؟

بر یکی پیوستن و از جمله بگسستن چرا؟

هر بهاری در چمن روید هزاران تازه گل

در عزای یک گل پژمرده بنشستن چرا؟

یار، پیمان را چون به جامی بشکند

عهد این پیمان شکن ، یک عمر نشکستن چرا؟

خوبرویان عاشق دلخسته ی سیم و زرند

بهر این حق ناشناسان جان و دل خستن چرا؟

این همه از مهر مهرویان ، سخن گفتن خطاست

آنکه قدر دل نداند، دل بر او بستن چرا؟