ای صنم
ای صنم ای صنم ای صنم ناز مکن
ناز مکن ناز مکن ناز مکن ای صنم
عشوه مکن عشوه مکن هلهله آغاز مکن این منم
ناز میکشم
روز و شب ار عشوه کنی باز میکشم
تا بنشینی به برم ای صنم
باله و شوریده سرم ای صنم
روز و شب ار بگذرم از کوی تو
میزندم تیر دو ابروی تو
وای به حال من دیوانه که
افسار دلم بسته به گیسوی توست
این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت ؟
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
این چه جهانی است که نوشیدن می نارواست ؟
این چه بهشتی است در آن خوردن گندم خطاست ؟
آی رفیق این ره انصاف نیست
این جفاست
راست بگو راست بگو راست فردوس برینت کجاست؟
راستی آنجا هم هر کس و ناکس خداست ؟
راست بگو راست بگو راست فردوس برینت کجاست؟
بر همه گویند که هشیار باش
بر در فردوس نشیند کسی
تا که برداه قیامت رسی
از تو بپرسند که در راه عشق
پیرو زردشت بدی یا مسیح
دوزخ ما چشم براه شماست
راست بگو راست بگو راست آنجا نیز باز همین ماجراست؟
راست بگو راست بگو راست فردوس برینت کجاست ؟
این همه تکرار مکن ای همای
کفر مگوی شکوه مکن بر خدای
پای از در که نهادی برون
در غل زنجیر برندت بهشت
بهشت همان ناکجاست
وای به حالت همای وای به حالت
این سر سنگین تو از تن جداست
نه نه نه نه توبه کنم باز حق با شماست
نه نه نه نه توبه کنم باز حق با شماست
آندم که مرا میزده در خاک سپارید
زیر کفنم خمره ای از باده گذارید
تا در سفر دوزخ از آن باده بنوشم
بر خاک من از ساقه انگور بکارید
آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات
یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات
هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی
بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی
جز ساغر و پیمانه و ساقی نشناسم
بر پایه پیمانه و شادی است اساسم
گر همچو همای از عطش عشق بسوزم
از آتش دوزخ نهراسم ، نهراسم
به گرد کعبه میگردی پریشان
که وی خود را در آنجا کرده پنهان
اگر در کعبه میگردد نمایان
پس بگرد تا بگردیم،بگرد تا بگردیم
در اینجا باده مینوشی !
در آنجا خرقه میپوش !
چرا بیهوده میکوشی؟
در اینجا مردم آزاری !
در آنجا از گنه عاری !
نمیدانم چه پنداری ؟
در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری
تو آنجا در پی یاری
چه پنداری ؟
کجا وی از تو میخواهد چنین کاری ؟
چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمیداند؟
چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمیداند؟
چه دیداری ؟ چه دیداری ؟
که جز دینار و درهم از شما سفتر نمیداند
به دنبال چه میگردی که حیرانی ؟
خرد گم کرده ای شاید نمیدانی ؟
همای از جان خود سیری که خاموشی نمیگیری؟
لبت را چون لبان فرخی دوزند
تو را در آتش اندیشه ات سوزند
هزاران فتنه انگیزند
تو را بر سر در میخانه آویزند
من از جهانی دگرم
ساقی ازاین عالم واهی رهایم کن
نمیخواهو در این عالم بمانم
بیا از این تن آلوده و غمگین رهایم کن
تو را اینجا به صدها رنگ میجویند
تورا با حیله و نیرنگ میجویند
تو را با نیزه ها در جنگ میجویند
تو را اینجا به گرد سنگ میجویند
تو جان میبخشی و اینجا
به فتوای تو میگیرند جان از ما
نمیدانم کیم من ؟ نمیدانم کیم من ؟
آدمم ؟ روحم ؟ خدایم ؟ یا که شیطانم؟
تو با خود آشنایم کن
اگر روح خداوندی
دمیده در روان آدم و حواست
پس ای مردم ، ای مردم خدا اینجاست
خدا در قلب انسانهاست
به خود آی تا که در یابی
خدا در خویشتن پیداست
همای از دست این عالم
پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت
خداوندا بسوزانم
همایم کن
مرا از این تن آلوده و غمگین رهایم کن