وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست وحشت از غصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست ترس بیهوده نداریم ، صحبت از خاطره هاست صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ی ماست |

خدا از هرچه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمیخواهد خدا باشد
نمیخواهد خدا بازیچهی دست شما باشد
که او هرگز نمیخواهد چنین آیینهی وحشتنما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی زین اندیشهها در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم، نه کس با من
بگو موسی، بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟
نه از افسانه میترسم، نه از شیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از دوزخ، نه از حرمان
نه از فردا، نه از مردن
نه از پیمانه میخوردن
خدا را میشناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا را میشناسم من

شبی طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد.
دختر گفت : شام چه داری ؟؟!
طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق خوابید و محمد به مطالعه خود ادامه داد .
از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند .
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ...
محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟
و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟
محمد باقر ده انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ...!
لذا علت را پرسید طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیه با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند...