گنبدهای فیروزه ای

Email : Soofastaei@entc.org.ir

گنبدهای فیروزه ای

Email : Soofastaei@entc.org.ir

الفبای زندگی

  

الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها 

ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم 

پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات 

ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها 

ث: ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها 

ج: جسارت برای ادامه زیستن 

چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه 

ح: حق شناسی برای تزکیه نفس 

خ: خودداری برای تمرین استقامت 

د: دور اندیشی برای تحول تاریخ 

ذ: ذکر گویی برای اخلاص عمل 

ر: رضایت مندی برای احساس شعف 

ز: زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها 

ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق درد ها 

س: سخاوت برای گشایش کارها 

ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج 

ص: صداقت برای بقای دوستی 

ض: ضمانت برای پایبندی به عهد 

ط: طاقت برای تحمل شکست 

ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف 

ع: عطوفت برای غنچه نشکفته باورها 

غ: غیرت برای بقای انسانیت 

ف: فداکاری برای قلب های دردمند 

ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل 

ک: کرامت برای نگاهی از سر عشق 

گ: گذشت برای پالایش احساس 

ل: لیاقت برای تحقق امیدها 

م: محبت برای نگاه معصوم یک کودک 

ن: نکته بینی برای دیدن نادیده ها 

و: واقع گرایی برای دستیابی به کنه هستی 

ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها 

ی: یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک 

یاد من باشد ...

یاد من باشد که فــردا دم صبح
به نسیم از سر مهــر سلامی بدهم
و به انگشــت نخی خواهم بست
که فراموش نگردد فــــــردا
با همه تلخی و نـــاکامی ها
زنـــدگی شیرین است!
و به شکرانه دیدار نسیم هر صبح
زنــدگی باید کرد ...
 

من برنده ام

 

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است

و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان
 
 

مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت
 فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا باغچه ای است
 و عمری ست که من ریشه در خاک دارم
 
 
 
  ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت
 و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد

و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند
 پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز
 
 

من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم
که ما درختیم و پاهایمان در بند
 
 

او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود
 و کوه به گونه ای و درخت به نوعی

تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی
 
 

و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر
 زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را
 
 
 
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند،
 ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم
 تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم
 
 
 
 هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید
 هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند

و سرانجام رسیدیم
 
 
 
 و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید
 و سرانجام هر غوره، انگوری شد
 
 
 
 
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت
 تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری
و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی
و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را
 
 
 
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛
 
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت
 
 فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه
 
 
 
 و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت
 
 خدا سلام رساند و گفت : مبارکت باد ؛ که تو اکنون داراترین درختی
 
 
 
 و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این
 همه بی چیزی تا کجاها دویدی
 


  
 

من می دانم اگر به معجزه اعتقاد داشته باشم برایم اتفاق خواهد افتاد
 و این معجزه ی ایمان است

من می دانم هر اقدام بزرگ ابتدا محال به نظر می رسد
 پس تمام تلاشم را به کار می گیرم
 تا محال را به ممکن تبدیل سازم

من ذهنم را آنگونه ساخته ام که جهنم را برایم به بهشت تبدیل کند نه بهشت را به جهنم

من نقشه زندگی خود را چنان شفاف رسم کرده ام که تنها راه باقی مانده ساختن آنست
 
من برای رسیدن به سرزمین اهدافم اولین قدم را برداشته ام
 قدم اول یعنی تصمیم
 
پس من برنده ام
چون می دانم مشکلات مانند صخره هایی هستند که در مسیر رود قرار دارند
 اگر صخره نبود رود هیچ آوازی سر نمی داد

آب

آب هم آبی نیست
آنچه می پنداریم فکر پوچیست...
که دلها همه در آن قرقند
آب اگر آبی بود
آنقدر عشق و محبت به زمین می بخشید
...
که دگر شب نرسد به پس
اوهام محال؟؟؟
آب هم آبی نیست
آب اگر آبی بود
چه کسی باور داشت!
که در این آرامش موج
طوفان احساس.چنان خشم آگین
کشتی عاطفه را می بلعید
آب هم آبی نیست
آسمان آبیست
...
رنگ خود را گهگاه می نگارد بر آب
آسمان می فهمد
معنی مهر و وفا را
آب اگر آبی بود همه آبی بودند
دل ایشان مگر از عشق و محبت
خالیست؟؟یا که این آب ز هر رنگ
محبت عاریست؟
....
آب هم آبی نیست
پس چه باید
نوشید??