
تکیه گاهم اگر امشب لرزید
بایدم دست به دیوار گرفت
با نفس های شبم پیوندی است
قصه ام دیگر زنگار گرفت

همیشگی است
همچنین که هست
نمی بینمش
اما
جنس نگاهش را می شناسم
به دنیایم سرک می کشد
بی خبر می آید
آرام
بی سر و صدا
به رویاهایم سری می زند
....
چیزی از خود به جا نمی گذارد
و می رود
اما رد پایش را می بینم
رد پایش را می شناسم
...

گوش کن ! دور ترین مرغ جهان می خواند،
شب سلیس است
و یک دست ... و باز
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه فصل
ماه را می شنوند
پلکان جلو ساختمان
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم
گوش کن ! جاده صدا می زند از دور قدم های تو را ،
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان
کفش به پا کن و بیا ...
و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را
مثل یک قطعه آواز به خود جذب کند
...
پارسایی است در آنجا که تو را خواهد گفت
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است
که از حادثه عشق تر است
...
هر جا که سفرکردم ، تو همسفرم بودی
و ز هر طرفی رفتم ، تو راهبرم بودی

بر هر که نظر کردم ، تو درنظرم بودی
گر خواست که بگزیند ، یار دگرم بودی
هرگز دل من بر تو ، یار دگری نگزید با هر که سخن گفتم ، پاسخ زتو بشنیدم
ذهن ما زندان است
ما در آن زندانی
قفل آن را بشکن
در آن را بگشای
و برون آی ازین دخمه ظلمانی
نگشایی گل من
خویش را حبس در آن خواهی کرد
همدم جهل در آن خواهی شد
همدم دانش و دانایی محدوده خویش
و در این ویرانی
همچنان تنگ نظر می مانی
هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است
ذهن بی پنجره دود آلود است
ذهن بی پنجره بی فرجام است
بگشاییم در این تاریکی روزنه ای
بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد
بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد
بگذاریم که هر کوه طنینی فکند
بگذاریم ز هر سوی پیامی برسد
بگشاییم کمی پنجره را
بفرستیم که اندیشه هوایی بخورد
و به مهمانی عالم برود
گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم
بگذاریم به آبادی عالم قدمی
و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی
طعم احساس جهان را بچشیم
و ببخشیم به احساس جهان خاطره ای
ما به افکار جهان درس دهیم
و زافکار جهان مشق کنیم
و به میراث بشر
دین خود را بدهیم
سهم خود را ببریم
خبری خوش باشیم
و خروسی باشیم
که سحر را به جهان مژده دهیم
نور را هدیه کنیم
و بکوشیم جهان
به طراوت و ترنم
تسکین و تسلی برسد
و بروید گل بیداری، دانایی، آبادی
در ذهن زمان
و بروید گل بینایی، صلح، آزادی، عشق
در قلب زمین
ذهن ما باغچه است
گل در آن باید کاشت
و نکاری گل من
علف هرز در آن میروید
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن
هرزگی آن علف است
گل بکاریم بیا
تا مجال علف هرز فراهم نشود
بی گل آرایی ذهن
نازنین ؛
نازنین ؛
نازنین
هرگز آدم ، آدم نشود.