تو با من بودی از آغاز قصه
از اونجایی که تو دنیا نبودم
حساب با تو بودن نیست اما،
میخوام ثابت کنم تنها نبودم!
میخوام باور کنم این زندگی رو
میخوام تو قلب فردای تو جا شم..
یه لحظه فکر این روزای من باش
میخوام یک عمر تو فکر تو باشم
فقط یک لحظه از فردا جدا شو
دوباره تو خیالت بچگی کن
حقیقت داره خوشبختی هنوزم
یه لحظه با حقیقت زندگی کن...
مردانه ؟!
کجای این تقدیر مردانه است؟
خوب باشم نیستی
بد باشم نیستی ..
اینجا شبها
بغض جای سرت را
روی بالشم خیس میکند ..
و تو انگار چشمانت را
پرت کرده ای بیرون؛
که چاله ی خنده های زورکی را
روی گونه م میبینی
اما التهابی را
که از راهروی چشمانم جیغ میکشد؛
نه!
.
.
چیزی نگو ..
میدانم
شعرم از عشق پوسیده
عشقی که ناخنهای انتظار
روی تخته ی پیکرش خنج میکشد
و من
درد میکشم ..
کاش میشد
انگشت نفرت را
در حلقوم قلبم فرو کنم
و همه ی تو را بالا بیاورم ..
نه نه
بگذار بگویم ..
به تو قول میدهم؛
این آخرین بار است ..
بعد از هزار بار :
از تو بیزارم
از خنده هایت
درست جاییکه
لولوی ترسناک خواب کودکی م
هنوز مرا
_که تنها مانده م_
می ترساند!
آه بکش
مثل آه من
که در اشعارم
واژه ها را نیمه جان میکند ..
.
.
آه عشق من
دوستت دارم
از ورای هر آنچه هوس مینامندش
آری
قبل تر از بوسیدنت
کودکم در تو نطفه بسته
در تو
تو من ... !
بگذار مردانه دروغ بگویم :
آهای مردم
من عاشق نیستم
شاید دیوانه هم نباشم
اما مطمئنم
از شما بیزارم ..
اگر نبودید
من می ماندم و او ..
کاش هیچ زنی جز مرا نمی زایید
و هیچ مردی بذر کودکی جز تو را
در اعتماد عاشقانه ی معشوقه ش
نمیکاشت !
کاش من بودمو تو ..
ما..
.
.
من از تنهایی میترسم
و از گوسفندهایی که هر روز عاشقم میشوند
و شبها میشمارمشان تا خوابم ببرد
بیم دارم!
چقدر خوب میشد اگر
پنجره ی اتاقت را باز میکردی
شاید از گزیدن پشه ها میترسی
که پنجره اتاقت
حتی
دستگیره هم ندارد .. !
پشه های قحطی زده ای
که زندگیشان بسته است
به یکی دوتا از گلبولهای قرمزت ..
درست شبیه من
که سالهاست
در انتظار بوییدن پیراهنت
پژمرده شدم ..
و تو احمقانه
پشت دنیازدگی ت
در مقابل نوازشها ی من
سنگر گرفته ای..!
روحت را
رها کن
و شبها با من
در رویای پروازمان
ترانه بخوان!
من در انتظار دستانت
و همآغوش با قطره های باران
مردانه ایستاده م ..
خوب باشی یا بد
من کنارت هستم .. !

احساس می کنم
جنگل
به طرف شهرمی آید
احساس می کنم
نسیم در جانم می وزد
احساس می کنم
می شود
در رودخانه آسفالت پارو زد و
قایق راند...
همه این احساس ها را
عشق تو به من بخشیده است.

پر از تردید مو بازم
به احساس تو شک دارم ..
هم از عشق تو میمیرم
هم از لمس تو بیزارم!
تا آغوش تو وا میشه
به این احساس تو سردم!
تو راهی میشی اما من٬
پی دست تو میگردم!
تو اوج عاشقی با تو
میون عقل و دل گیرم!
تبم سرده ٬ ولی بازم
از احساس تو سر میرم!
دُرُس وقتی که تنهاییم
تو آرومی من آتیشم..
ولی ناچار میبخشی
شبایی رو که بد میشم!
من این افسردگی هارو
به احساس تو میبازم!
شروع قصه با من بود
خودم پایان و میسازم..