این موضوع منو یاده انشاء معروفی می اندازه که تقریباً همه ما در دوران دبستان و راهنمایی آن را نوشته ایم :
علم بهتر است یا ثروت ؟
و آن گونه که یادم هست همه ما در یک تعارف اجتماعی که گویا تابویی سهمگین است که شکستن آن انسان را از دامنه اخلاق دور می کند گزینه علم را انتخاب می کردیم و معلم ساعتها در وصف برتری علم نسبت به ثروت سخنرانی می کرد. معلمی که خود روزی دانش آموز همین مدرسه بود و او نیز از معلم خود شنیده بود که علم از ثروت بهتر است ولی هر کدام از ما وقتی بزرگتر شدیم آهسته آهسته با درک بیشتری از زندگی دریافتیم که یک جای کار می لنگد!!. البته این موضوع را فقط تعدادی از ما که معلم نشدیم فهمیدیم و گرنه در قانون معلمی همیشه علم بهتر از ثروت است!!.
حال که بزرگتر شدیم باز با موضوع تازه تری از انشاء زندگی روبرو شدیم و این بار با ملاحظه بیشتری نسبت به این تعارف اجتماعی که در جهان سوم رنگ و بوی جدی تری نیز دارد فکر می کنیم عقل بهتر است یا احساس ؟ اگر از پدرانمان بپرسیم که در حقیقت آنان همان معلمان کودکیمان هستند رهنمودی به جز انتخاب عقل ندارند آنان از احساس دل خوشی ندارند و خوشبختی را در ازای زندگی عاقلانه می بینند.
هرچند دانشمندان از غرب برخواسته و روانشناسان عالم گیر از احساس به عنوان بالاترین راهنمای درونی یاد می کنند ولی پدران (معلمان) جهان سومی ما کل روانشناسی را تحفه ای نا مبارک از فرنگ می دانند و فرزندان احساسشان را در پای پادشاه عقل قربانی می کنند. حال بیایید منصف باشیم ، تابو ها را بشکنیم، دست از کلیشه برداریم و به قلبمان رجوع کنیم:
عقل بهتر است یا احساس؟
"اگر از جنس دلی باشیم صد البته احساس"
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه
دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گلای حسرت نمی چینی
دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه
دیگه بیدار نمیشی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی
رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی قانون جنگل و زیر پا گذاشتی
اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمی تونستی بمونی
دلتو بردی با خود به جای دیگه اونجا که خد ا برات لالایی میگه
میدونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره
در این راه طولانی که ما بیخبریم و چون باد میگذرد
بگذار خرده اختلافهایمان با هم باقی بماند
خواهش میکنم! مخواه که یکی شویم،
مطلقا مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد،
سلیقهمان یکی و رویاهامان یکی.
همسفر بودن و همهدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است

عزیز من!
دو نفر که عاشقاند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند. اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است. عشق، از خودخواهیها و خودپرستیها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست . من از عشق زمینی حرف میزنم که ارزش آن در«حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد . بگذار در عین وحدت مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید . بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند. بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل . اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست . سخن از ذره ذره واقعیتها و حقیقتهای عینی و جاری زندگی است. بیا بحث کنیم. بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم. بیا کلنجار برویم . اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم. بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگیمان را، در بسیاری زمینهها، تا آنجا که حس میکنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی میبخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم. من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم. بیآنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .
عزیز من!
بیا متفاوت باشیم ولی عاشقانه یکدیگر را ستایش کنیم.
برگرفته از :
نامه نادر ابراهیمی
از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:
۱- ثروت، بدون زحمت
۲- لذت، بدون وجدان
۳- دانش، بدون شخصیت
۴- تجارت، بدون اخلاق
۵- علم، بدون انسانیت
۶- عبادت، بدون ایثار
۷- سیاست، بدون شرافت