خوشبختی ما در سه جمله است
تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا
ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم
حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا
بالاخره فرصتی پیش آمد که بعد از مدتها به سینما برای دیدن فیلم برم و اینبار فیلمی رو انتخاب کردم که مراحل ساخت ،اخذ مجوز و نهایتاً پخش اون پر از حواشی بود.

فیلم سینمایی «کتاب قانون» از این نظر که به ارزیابی رفتارهای فردی و اجتماعی ما ایرانیان و میزان انطباق آن با اسلام پرداخته و به عبارت دیگر، فاصله مسلمانی ما با اسلام را به تصویر کشیده است، یک کار هنری ابداعی و ابتکاری است و جامعه ما نیاز بسیار به اینگونه تلاشها دارد. در واقع، این فیلم آینهای است که در مقابل بخشی از جامعه ایران قرار داده شده تا خود را آنچنان که هست، ببیند و با مقایسه با آنچه باید باشد، به رفع عیوب خود بپردازد و خود را به جامعه الگوی اسلامی نزدیک کند. «کتاب قانون»، مصداقی برای اصل مهم امر به معروف و نهی از منکر و به تعبیر دیگر اصلاح مستمر اجتماعی است؛ اصلی که مطابق سخن معصوم، یکی از پایههای نخبگان دین اسلام است. به همین جهت، این انتقاد که این فیلم تصویر زشتی از جامعه ایران به نمایش میگذارد و واقعیت جامعه را نشان نمیدهد، چندان مقبول نیست، زیرا اساس هدف نویسنده، تهیهکننده و همچنین کارگردان این فیلم نشان دادن واقعیت جامعه ایران نبوده، بلکه نمایش برخی کاستیها بوده است تا بیننده فیلم، ادبی از نوع ادبی که لقمان حکیم آموخت، بیاموزد. البته نمایش این فیلم برای غیرایرانیها ممکن است درست نباشد، زیرا آنها تنها با نیمی از چهره واقعی ایران آشنا میشوند و نیم دیگر زیبای آن پنهان میماند. این یک رشد اجتماعی است که ملتی به دنبال رفع نقصهای خود باشد و کسانی که داعیهدار این امر عظیم هستند، مصلح اجتماعی به شمار میروند. گاه اصلاح اجتماعی از راه کتاب و مقاله و سخنرانی انجام میشود و گاه از راه هنرهایی چون سینما و تئاتر. به تعبیر شهید آیتالله مطهری، مصلح اجتماعی کسی است که با نقاط ضعف جامعه خود مبارزه کند، هرچند از میزان محبوبیت او کاسته شود، نه اینکه بر موج آن نقاط ضعف سوار شود تا راحتتر به اهداف شخصی خود برسد. البته چون این فیلم جنبه طنز نیز دارد، برخی بزرگنماییهای آن قابل توجیه است. این فیلم نشان میدهد که برخی از ما ایرانیان بیش از آنکه به حقیقت دین اسلام بپردازیم و دستورهای آن را رفتار کنیم، به ظواهر سنتهایی میپردازیم که ساخته عرف جامعه است. مثلا به سفره حضرت ابوالفضل ـ که البته از آن جهت که در آن قرآن خوانده میشود با فضیلت است ـ و به شلهزردی که باید در آن باشد، اهمیت زیادی میهیم، اما در سر همین سفره غیبت میکنیم. یا ممکن است فروشندهای برای سفر حج تمتع و عمره مفرده و زیارت عتبات عالیات اهمیت زیادی قایل باشد، اما نسبت به مسأله کمفروشی و آیه قرآن کریم که «وای بر کمفروشان» بیتفاوت باشد. یا اینکه فردی از ما نسبت به عزاداری برای امام حسین(ع) ساعی باشد، اما در رعایت حقالناس و احوال عمومی کمتوجه بوده و مثلا اسکناس را که ثروت ملی است، مچاله سازد یا روی آن نقاشی کند. یا فروشندهای مواد خوراکی تاریخ مصرف گذشته را به فروش بگذارد و توجه نداشته باشد که این هم یک گناه است و گناه فقط نماز نخواندن یا روزه نگرفتن و مانند اینها نیست. اینها مواردی بود که در فیلم «کتاب قانون» به آن پرداخته شده بود، اما موارد دیگری نیز هست که در این فیلم نیامده است، مانند نحوه رانندگی کردن ما ایرانیان که در رتبههای آخر دنیاست و برای هر تازهوارد خارجی موجب تعجب است و خود ما ایرانیان نیز وقتی به کشورهای دیگر حتی کشورهای همردیف خودمان میرویم، تفاوت آشکاری را احساس میکنیم. همین گونه است مواردی مانند آشغال ریختن از درون خودرو به بیرون و در برخوردهای اجتماعی به اندک بهانهای دشنام دادن. اینها مواردی است که باید مصلحانی به اصلاح آن بپردازند و چه بهتر که این اصلاح در قالب فیلمهای سینمایی مانند «کتاب قانون» باشد. نکته دیگری که در این فیلم هست، این که یک تشنه حقیقت که به چشمه احکام و معارف اسلامی میرسد، بسیار بیشتر از ما که از طریق پدر و مادر و گاه از روی عادت به آن رسیدهایم، قدرشناس این احکام و معارف است. در آغاز این فیلم نیز نکتهای فلسفی، عرفانی و روانی نهفته بود و آن اکسیر بودن عشق است. رحمان توانای مسلمان و ژولیت مسیحی در لبنان عاشق یکدیگر میشوند و از قضا این عشق از ناحیه ژولیت نیز شدید است. همین عشق و نیز سابقه آشنایی ژولیت با حافظ باعث میشود که ژولیت به اسلام گرایش پیدا کند و یک مسلمان واقعی شود که اسلام را جدی گرفته و تکتک دستورهای آن را مورد توجه قرار میدهد؛ یعنی عشق به رحمان و پیشنهاد دوستانه رحمان به او که آیا بهتر نیست پوشش اسلامی داشته باشی، وی را متحول میکند و راه زندگی او را تغییر میدهد و یک مسلمان واقعی و نه شناسنامهای میشود. این بخش از کیمیا بودن عشق عفیف ـ به تعبیر ابن سینا ـ را که بسیار مورد توجه عرفا و فلاسفه و روانشناسان است، به خوبی به تصویر کشیده است. در بخش پایانی این فیلم که رحمان برای پیدا کردن آمنه (ژولیت) به جنوب لبنان میرود، در بین راه راننده تاکسی جملاتی بر زبان میراند که خالی از اشکال نیست. او میگوید من سالها در این کشور بودهام و با اقوام گوناگون مسلمان، اعم از شیعه و سنی، مسیحی، دروزی و غیره مراوده داشتهام، به اینجا رسیدهام که «فرقی بین ادیان و مذاهب نیست، همه یک پیام دارند و آن اخلاق است.» از این سخنان، بوی پلورالیزم و کثرتگرایی دینی به مشام میرسد و این بخش از فیلم از نقاط ضعف آن است، هرچند نمایش مناطق بمباران شده توسط رژیم صهیونیستی و به تصویر کشیدن سبعیت و درندگی این رژیم در بخش پایانی فیلم، از نقاط مثبت آن به شمار میرود. در مجموع، «کتاب قانون» را یک فیلم مثبت میدانم و بر این باورم که چنین فیلمهایی باید ساخته شود و قطعا برخی نقاط ضعف آن نیز مورد توجه خواهد بود.


ما نباید از احساساتمان خجالت بکشیم. فکر میکنم که احساسات ما تنها چیز مهمی هستند که ما داریم. همانطور که سنت پیتر قدیس در نوشتهاش میگوید: مهمترین چیز عشق است. تو شاید کلی پول داشته باشی، شاید همه چیز داشته باشی اما اگر عشق نداشته باشی، تهی و خالی هستی. من نمیخواهم از بابت عشقی که به کیشلوفسکی داشتم شرمندهباشم. من در طول عمرم وقت زیادی را با چندین نفر گذراندم. مهمترین آنها کیشلوفسکی بود. "
جمله بالا بخشی از سخنان زبیگنف پرایزنز سازنده موسیقی متن فیلم های کیشلفسکی بود.
کمتر همکاری بین آهنگساز و کارگردان منجر به ماندگاری اثر شده است. اما همکاری این دو هنرمند همیشه سبب آفرینش اثری ماندگار می شود. نمونه همکاری این دو سه گانه آبی، قرمز و سفید است. کیشلفسکی فیلم ساز لهستانی، همچون سرزمین مادری خویش هیچ گاه شاد نبود و شخصی تنها و منزوی بود و با این که همواره از ضعف ریهها رنج میبرد، هرگز سیگار کشیدن را کنار نگذاشت و همیشه پشت ابری از دود سیگار به مفاهیم زندگی و سرنوشت فکر می کرد. در سال 1994 در جشنواره کن گفت که دیگر تحمل فیلم سازی را ندارد و می خواهد یک زندگی عادی که سالها آرزویش را می کشیده است شروع کند و گفت که می خواهد در خانه بنشیند و پشت سر هم سیگار بکشد و به هیچ چیز اعتنا نکند. و پس از آن کیشلفسکی در اوج موفقیت و محبوبیت سینما را کنار گذاشت.
فیلم زندگی دوگانه ورونیکا اثر دیگری از کیشلفسکی است. فیلم به نظر من از همه نظر زیباست. مفهوم منحصر به فرد فیلم، موسیقی زیبای پرایزنر، بازی زیبای هنرمند خوش سیما ایرن ژاکوب و مناظر زیبا و رنگهای بکار برده شده و ...
فیلم بیان گر این نکته است که انسانها می توانند در گوشه ای از این دنیای بزرگ همزادی داشته باشند. فیلم دارای دو نیمه است. در نیمه اول زندگی ورونیکا در لهستان بیان می شود و در نیمه دوم زندگی ورونیک در فرانسه. فیلم را باید با دقت زیاد دید.هر صحنه ای در نیمه اول با صحنه ای در نیمه دوم هماهنگی دارد. البته بیان این نکته ضروری است که با یک فیلم معمایی یا فیلمی مثل بولوار مالهالند روبرو نیستیم. فیلم سراسر رمز و راز و پر از تصاویر زیباست که در حال بیان مفهومی ناشناخته است.
بیننده پس از دیدن فیلم احتمالا شگفت زده می شود و از خود می پرسد که آیا واقعا فیلم تمام شد؟ فیلم نیاز به دیدن حداقل دو بار و تامل و تفکر دارد. در نگاه اول بیننده سعی در یافتن شباهت های این دو شخصیت می کند. شباهت های این دو در فیلم فراوان است. هر دو مادر خود را از دست داده اند و با پدر زندگی می کنند ، هر دو بیماری قلبی دارند ، هر دو شیفته موسیقی و خوانندگی هستند، هر دو گوی کریستالی کوچکی دارند و هر دو حلقه ای دارند که هر از چند گاه آنرا به زیر چشم می مالند.
اما با دقت در فیلم می توان فهمید که این دو تفاوتهایی در نگرش به زندگی دارند. مهم ترین سوالی که برای خود من پس از دیدن در بار اول پیش آمد که چرا ورونیکا در یک سوم از فیلم است و ورونیک در دو سوم فیلم. گویا ورونیکا از جهاتی تکامل یافته تر و دارای روح آزاد تر و شخصیتی درونگرا است. و ورونیک دارای شخصیتی برون گرا و زمان زیاد تری برای تکامل روحی نیاز دارد. در ابتدای فیلم نیز شاهد هستیم که ورونیکا در کودکی ستارگان را می بیند و ورونیک برگهای پاییزی زا. یکی به آسمان می نگرد و دیگری به زمین. ورونیکا شیفته خوانندگی است چنان که در اجرای نخستین کنسرت در حال آواز خواندن بر اثر بیماری قلبی از پای در می آید. اما ورونیک خوانندگی را کنار می گذارد و ترجیح می دهد معلم موسیقی باشد تا خواننده. ورونیکا دنیا را از پشت گوی کریستالی خویش می بیند اما ورونیک آنرا در گوشه ای از کیف دستی خود پنهان کرده است و به آن بی اعتنا است. فیلم پر از شباهت ها و تفاوت های این دو شخصیت است.
در صحنه ای از فیلم ورونیکا در حال قدم زدن است که دختری هم شکل خود را در اتوبوس توریستی می بیند که ورونیک است. ورونیک نیز در داخل اتوبوس مشغول عکس گرفتن است و در همان حال عکسی از ورونیکا می گیرد. این صحنه تنها نقطه تلاقی این دو شخصیت است.
شخصیت عروسک گردانی در فیلم هست که عاشق ورونیک است و به نظر من شخصیت مهمی در فیلم است. در جایی ورونیک از وی که عروسکی از ورونیک ساخته است می پرسد که چرا دو تا ساخته ای. و او در پاسخ می گوید عروسک ها بسیار شکننده هستند پس باید دو تا ساخته شود تا عروسک دومی بتواند جای اولی را بگیرد. چنانچه در فیلم نیز ورونیکا در کنسرت از پای در می اید و ورونیک به زندگی ادامه می دهد!
پس از دیدن فیلم می توان معانی زیادی ار آن برداشت کرد و اصولا این ویژگی سینمای کیشلفسکی است. فیلمهای کیشلوفسکی از مفاهیم بنیادین هستی سخن می گوید. مفاهیمی همچون زندگی و سرنوشت، خوبی و بدی، عشق و نفرت، خدا و مرگ. او بی انکه در دام گنده گویی های فلسفی و فرم هنری افراطی بیفتد از طریق هنر سینما و تکنیک های سینما و به اصطلاح هنرمندانه و در قالب داستان دغدغه های خود و سوالات بنیادی خود را مطرح می کند و به قولی من چیزی نمیدانم، من جستوجوگرم ...


چقدر عذاب آورست پذیرفتن این واقعیت که هر هنرمندی بالاخره روزی ما را ترک می کند و از آن عذاب آورتر آنست که هنرمند زودتر از آنچه که حتی فکرش را می کنی ما را تنها بگذارد.این کاری بود که کریستف کیشلوفسکی کارگردان بزرگ لهستانی با ما کرد.علاقه ی خاصی به این کارگردان بزرگ و کارهایش دارم.چهره ی مظلوم و دوست داشتنی اش و مصاحبه های پر از سکوت و دلنشینش مرا مجذوبش کرد.چقدر اطرافیان بعد از مرگش از این آرامش او سواستفاده کردند و سعی کردند هنر های او را به خود نسبت دهند.از زبگنف پرایزنر (آهنگ ساز) که معتقد است بخش عظیمی از زیبایی کارهای کیشلوفسکی به او تعلق دار تا پسیه ویچ که گفت:کیشلوفسکی در نوشتن فیلمنامه هایش مشکل داشت و معمولا ایده ی اولیه و بیشتر کار های فیلمنامه را من انجام می دادم.کیشلوفسکی تنها ایده هایی در مورد بعضی از قسمت های فیلم ها می داد. و در نهایت ژولیت بینوش که در مصاحبه هایش می گوید اگر در آبی بازی درخشانی از او دیده می شود همه ناشی از هوش سرشار خودش است و کیشلوفسکی معمولا نمی توانسته به او منظور خود را برساند یا ضعف های بازیش را گوشزد کند
فیلم های او پر از اتفاق است.نوعی تقدیر و قسمت.در شانس کور مستقیما به همین موضوع پرداخته می شود.در آبی تصادفی زیربنای همه ی جریانات است.قرمز نقطه ی عطفش تصادف ولنتاین با سگ پیرمردی است که منجر به آشنایی ولنتاین(ایرن جاکوب) با پیرمرد می شود.تقدیر در قرمز و بیشتر فیلم های کیشلوفسکی به یکی دو مورد محدود نمی شود.علاوه بر تصادف تقدیر باعث می شود ولنتاین هرگز با اگوست آشنا نشود و تقدیر باعث می شود که یکی از شاه صحنه های تاریخ سینما خلق شود.یعنی سکانس پایانی فیلم قرمز آنجایی که شخصیت های اصلی این سه فیلم کیشلوفسکی تنها کسانی هستند که زنده می مانند.گویی آن هایی که در زندگی رنج دیده اند محکوم به زندگی هستند و باید ادامه دهند.
شاید عده ای نام این ها را اتفاق بگذارند اما قطعا کیشلوفسکی به چنین چیزی معتقد نیست.اعتقاد او فراتر از اتفاق است.او معتقد به همان نیروی فرازمینی است.در قرمز بردن در بازی جاگباکس نشان از بدبیاری است و در طول فیلم چنین چیزی حداقل دو بار به اثبات می رسد.صحنه ایی که اگوست به نامزدش مشکوک شده و می خواهد به خانه اش برود دوربین ابتدا روی جاگباکسی زوم می شود که هر سه شکلش یکسان است(یعنی شخصی در بازی برده) و یکبار هم در ابتدای فیلم بردن در این بازی برای ولنتاین با خواندن خبر بدی در روزنامه همراه می شود.
جبر و اختیار بحثی بوده که سال های سال مورد بحث قرار گرفته.از اگزیستانسیالیست ها که گفتند اگر معلولی نتواند قهرمان ورزشی شود مشکل از خودش است تا جبرگرایان مطلق که هیچ جایی برای انتخاب قائل نبودند.کیشلوفسکی را نمی توان به هیچکدام از این دو گروه نسبت داد.او جایی در میان این دو گروه دارد.شاید تا حدی متمایل به جبرگرایان.نگاهی که شاید با نظریات ماتریالیست ها جور در نیاید اما به گمان من واقع گرایانه ترین نگاهیست که می تواند وجود داشته باشد
آخرین ساخته ی این کارگردان بزرگ قرمز است.آخرین فیلم سه گانه ی رنگ ها.سه گانه ایی که با آبی شروع شد با سفید ادامه پیدا کرد و با قرمز پایان یافت.بعد از پایان این سه گانه کیشلوفسکی اعلام کرد دیگر هرگز سراغ فیلمسازی نخواهد رفت چون برای او بیش از حد سخت و طاقت فرساست.اما همه می دانیم که اگر زنده می ماند امکان نداشت فیلم دیگری نسازد.
قرمز یکی از کاملترین فیلم های کیشلوفسکی است.این فیلم دارای فیلمنامه ای پخته و کامل با شخصیت پردازی های قوی است(کلا کیشلوفسکی روی پرداخت شخصیت هایش دقت زیادی دارد و به بعد روانی آن ها اهمیت زیادی می دهد.کافیست در سه گانه ی رنگ ها دقت کنید به برخورد شخصیت ها در برخورد با پیرمرد یا پیرزنی که شیشه ای را می خواهد داخل سطل بیاندازد)رنگ آمیزی در این فیلم بسیار بجا و زیباست.به تناسب نام فیلم قرمز بیش ترین رنگیست که به چشم می آید(همان طور که در آبی و سفید).هرچند شاید تنها بعد زیبایی شناختی مورد نظر نبوده و پر از حرف برای گفتن باشد.قرمز در پرچم فرانسه نماد دوستی است(لازم است اشاره کنم که کیشلوفسکی این سه گانه را بر اساس رنگ های پرچم فرانسه ساخته که هرکدام برای مردمش مفهوم خاصی دارد)فیلم با تصاویری از سیم های تلفن شروع می شود که نمایانگر مفهوم کلی فیلم است.روابط و دوستی های انسان ها در دنیای مدرن.تصویر برداری و حرکت دوربین در این فیلم بسیار زیباست.ارجاعتان می دهم به سکانس هایی که دوربین از تصویر ولنتاین با چرخشی زیبا وارد خانه ی اگوست می شود و البته بالعکس.(هرچند تقریبا در همه ی فیلم های کیشلوفسکی شاهد چندین حرکت فوق العاده ی دوربین هستیم.مثلا دقت کنید به حرکت دوربین در فیلم زندگی دوگانه ی ورونیک صحنه ایی که ورونیک در حین آواز خواندن می میرد).حرکت دوربین با رنگ آمیزی فیلم کاملا همخوانی دارد و زیبایی وقتی به اوج خودش می رسد که موسیقی هم کاملا به فیلم بیاید.موسیقی های فیلم های کیشلوفسکی بسیار زیباست.آیا این را می شود فقط به پرایزنر نسبت داد؟

کیشلوفسکی انتخاب بازیگرش حرف ندارد.محجوبیت و پاکی از چهره ی ولنتاین(ایرن جاکوب) می بارد.نقشی مملو از عشق و دوستی.چهره ی پیرمرد نمایانگر مردیست که در زندگی رنج کشیده و چهره ی آگوست یادآور مردیست که با حسرت به آینده می نگرد و دردمند است.بازی ها فوق العاده اند.نقصی ندارند.جالب است بدانید بهترین کارهای ایرن جاکوب تنها در دو فیلم کیشلوفسکی است.قرمز و زندگی دوگانه ی ورونیک و جالب تر آن که ژولیت بینوش در مصاحبه اش می گوید کیشلوفسکی از بازیگری سر در نمی آورد!نمی دانم اگر سر در می آورد چه بازی هایی از بینوش و جاکوب شاهد بودیم!قطعا شاهکار هایی می شدند که سینما به خودش ندیده.
قرمز در مورد مدل و دانشجویی زیباست که با وجود آن که به همسرش عشق می ورزد اما همسر به او مشکوک است و در چنین شرایطی ادامه ی زندگی ممکن نیست.او در مورد طلاق گرفتن دو دل است.تصادف با یک سگ باعث آشنایش با پیرمردی می شود که صاحب سگ است.پیرمردی تنها و رنج دیده حالا مشغول گوش دادن به تلفن های همسایه هاست.در این گوش دادن ها به دنبال چیست؟شاید می خواهد به خودش اثبات کند که این همه ی زندگی هاست که از هم پاشیده و او در این مورد تنها نیست.هرچند زندگی اگوست تکرار زندگی اوست.تاریخ تکرار می شود آن هم با شباهت های بیش از حد زیاد و قطعا در همه ی این ها جبری اجتناب ناپذیر وجود دارد.همان تقدیری که کمی قبل تر در موردش نوشتم.زندگی هایی که در فیلم قرمز نشان داده می شود سرشار از خیانت است و اغلب این خیانت ها از سوی زن هاست.خیانت نامزد پیرمرد و اگوست.خیانت مادر ولنتاین به همسرش و...نکته ای که به ذهن می رسد نحوه ی خیانت در فیلم های کیشلوفسکی است.در اغلب فیلم های او این خیانت با رابطه ی جنسی به اوج خودش می رسد و معمولا این رابطه ی جنسی توسط شخصی که مورد خیانت قرار گرفته دیده می شود و شوکی باور نکردنی به شخص وارد می شود.دقت کنید به لرزش دست و سر اگوست بعد از دیدن رابطه ی نامزدش با مردی غریبه.
مطمئن بودم تکرار تاریخ دست در دست تقدیر می دهد و هرگز اجازه نمی دهد که اگوست به ولنتاین برسد.اگوست باید بماند و مرگ معشوقه اش را در حادثه ای چون غرق شدن کشتی ببیند و بعد تا آخر عمر دیگر به هیچ کس دل نبازد.هرچند به قسمت هرگز نمی توان اعتماد کرد.فیلم با نگاه های خیره ی پبرمرد و اگوست و ولنتاین پایان می یابد.درحالی که اگوست و ولنتاین در اثر حادثه ایی در کنار یکدیگر ایستاده اند.می توان امید داشت تقدیر این بار طور دیگری عمل کند و آن دو را با یکدیگر آشنا کند؟
کیشلوفسکی در مورد مرگ اندره تارکوفسکی گفت:مرگ یک ضرورت است.چه کسی فکر می کرد کیشلوفسکی ۵۵ ساله با حالی نه چندان بد وارد بیمارستان شود و زنده برنگردد؟شاید خودش هم انتظارش را نداشت.مدت کوتاهی قبل از ورودش به بیمارستان گفته بود حرفش را پس گرفته و در مورد سه گانه ی تازه ای فکر می کند.بهشت و دوزخ و برزخ.چقدر شنیدن این جمله او برای ما که دیگر او را نداریم درد آور است.

فیلم ماجرای رابطه ی روبه زوال یک زن و شوهر است . دومینیک و کارول . دومینیک زنی زیبا رو اهل فرانسه است که از دادگاه تقاضای طلاق می کند. دلیلش عدم توانایی جنسی کارول است. کارول آرایشگری ست اهل لهستان. مهاجری در فرانسه . عاشق دومینیک است و نمی تواند باور دارد دومینیک دارد از او جدا می شود. کارول که از پله های دادگاه بالا می رود پرنده ای سفید روی کتش فضله می ریزد. وارد دادگاه که می شود دومینیک دفاعش ر می کند و وکیل کارول همه را برای او ترجمه می کند. دومینیک در رای طلاق موفق می شود. همانطور که در ضبط دارایی ها و به آتش کشیدن آرایشگاه موفق می شود. کارول با یک دو فرانکی و یک چمدان در خیابان رها می شود. مردی لهستانی به نام میکولاژ اتفاقی او را در زیرزمین مترو می بیند و با او دوست می شود. کارول با کمک میکولاژ و به صورت غیرقانونی از فرانسه خارج می شود و در همان چمدانش وارد لهستان می شود. میکولاژ از کارول می خواهد در ازای این کار وقتی به لستان رسید شخصی را بکشد. کارول هم قبول می کند. لحظه ای که کارول از چمدانش ،که عده ای دزدیده اند، خارج می شود زمین سفید پوشیده از برف پر از آشغالی را می بیند که او را مطمئن می کند که به خانه اش برگشته است. کارول که گویا قبل از مهاجرتش آرایشگر معروفی بوده است به کمک برادرش کم و بیش با کار آرایشگری شروع می کند ولی خیلی زود می فهمد برای پول در آوردن باید به یکی از باندهای مافیای اقتصادی بپیوندد. کارول به سرعت پولدار می شود و در این بین هم میکولاژ را پیدا می کند. میکولاژ قرار را به کارول یادآوری می کند و کارول شبی برای انجام ماموریتش _ کشتن کسی که از زندگی سیر شده است - به زیر زمین مترو می رود. آن شخص خود میکولاژ است. کارول با ترفندی او را منصرف می کند. کارول و میکولاژ با هم شریک می شوند و پول زیادی به هم می زنند. همه ی اینها برنامه ی کارول بوده است برای دوباره دیدن دومینیک. کارول که ابتدا وصیت کرده است همه ی دارایی اش به کلیسا برسد، وصیتانه اش را عوض می کند و دومینیک را وارث کل دارایی اش می کند. بعد در پی مراسم مرگی ساختگی، دومینیک به لهستان می آید . برای دریافت ارثش . دومینیک در تله ی کارول گیر می افتد. کارول نقشه ای چیده است که در آن دومینیک مسوول قتل او شناخته می شود. دومینیک به زندان می افتد. کارول شبی به دیدار او می رود. با دیدن حالت او متاثر می شود و چند قطره اشک می ریزد و تمام. فیلم سفید از نگاه من روایت تغییرات اجتناب ناپذیر است . تغییر بدون بار ارزشی . کارول در ابتدا مظلوم، ساده و عاشق است. در انتها رند ، پیچیده و باز هم عاشق است. دومینیک در ابتدهامغرور و غالب است. در انتها شکست خورده و مغلوب است. سفید ، رنگ نمادین برای برابری در پرچم فرانسه است. چیزی که در کل فیلم نقد می شود. برابری اتفاق نمی افتد. امکان پذیر نیست. باشد هم به بهای نابودی فرد دیگری تمام می شود. کارول در سرزمین دومینیک له می شود و دومینیک در سرزمین کارول. بالاخره زور یکی به دیگری می چرب کارول می خواهد انتقام رفتار نابرابرانه ی دومینیک را بگیرد. انتقام را می گیرد ولی باز هم وضعیت ناعادلانه است. نا برابر است. فیلم سفید روایت شکست خوردن نمادهای خوبی هم هست : کارول چهره ای معصوم دارد . شکست می خورد. عاشق است . شکست می خورد. آرایشگری ساده است. شکست می خورد. ابتدا قبول نمی کند کسی را بکشد. شکست می خورد . انگار رویت فیلم می گوید همه چیز مغلوب پول و نفوذ و زور می شود. سفید را اگر نماد پاکی بگیریم ، در تضاد کامل است با سرنوشت هر دوی کارول و دومینیک. همه ی رنگ های سفید فیلم انگار یا به گند کشیده می شوند یا چیزی را به گند می کشند . بجز صحنه ای که کارول و میکولاژ سرخوشانه روی یخ ها سرسره بازی می کنند. یک نوع رفاقت فارغ از همه چیز. شخصیت کارول در فیلم خوب درآمده است. تغییرش باور پذیر است . قابل قبول است مردی کاملا ساده در اثر دیدن بی انصافی ها و خیانت زنش ، یکباره فردی انتقام جو شود. ولی شخصیت دومینیک خیلی پذیرفتنی نیست. اصلا چرا زنی اینقدر بخواهد کسی را آزار بدهد؟ معلوم نیست ستیز دومینیک با کارول سر چیست؟ دومینیک زنی بدجنس ( از نوع اسطوره ای اش ) تصویر شده است. یکجور شخصیت سیاه که هیچ رگه ی سفید یا خاکستری درش به چشم نمی خورد. پایان فیلم هم برای من قابل قبول است . کارول همه کار کرد که از دومینیک انتقام بگیرد ولی باز هم نتوانست حس اش را التیام بخشد. فیلم سفید ، پر از نقد اجتماعی ست. انتقاد از تمام شرایطی که نابرابری های اجتماعی را گسترش می دهد . نقطه ی قوت فیلم در انتقادهایش این است که راه حل ارائه نمی دهد. صرفا روایت گر شرایط است . همین و بس. نمی شود از سفید نوشت بدون تجلیل از موسیقی تاثیر گذار آن که جدا از فیلم می تواند زندگی کند و وقتی هم با فیلم ترکیب می شود انگار زندگی را در صحنه ها جاری می کند. موسیقی روایت دومینیک و کارول را مثل تانگویی روایت می کند. تانگویی که در آن ،عاقبت موسیقی کارول ( شخصیت مرد ) هدایت کننده و غالب می شود.
