گنبدهای فیروزه ای

Email : Soofastaei@entc.org.ir

گنبدهای فیروزه ای

Email : Soofastaei@entc.org.ir

درد دوست داشتن

 

با من غریبگی نکن با من که درگیر توام

                                        چشماتو از من بر ندار من مات تصویر توام

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

چند سال پیش اگه یکی میومد پیشم و میگفت که من یکی رو دوست دارم و اون اصلا به من

فکر نمیکنه ،بهش میخندیدم و میگفتم مگه دوست داشتن یک طرفه هم میشه،دوست داشتن

یکطرفه اسمش خریته مگه میشه آدم عاشق یه نفر باشه و اون طرف اصلا انگار نه انگارش

باشه؟ دوس داشتن واقعی مال وقتیه که دو طرفه باشه.

ولی حالا میفهمم میشه با تمام وجودت یکی رو دوست داشته باشی و شب و روزت یکی بشه

هر لحضه آرزوی داشتنش رو بکشی ولی اون همچین حسی نسبت به تو نداشته باشه حالا

میفهمم آدم چه حسی پیدا میکنه وقتی تو چشمای کسی که دوسش داره نگاه میکنه و بهش

التماس میکنه ولی اون در کمال بیرحمی جوابش نه هستش.جوابی که جای حرف زدن برات

نمیذاره جوابی که مثه پتک میخوره تو سرت و نتیجش اشکیه که تو یه جای خلوت روی

گونه هات سرازیر میشه.اون موقع است که میخوای فریاد بزنی دیوونه هیچکسی نمیتونه

بیشتر از من دوست داشته باشه آخه چرا نمیفهمی؟اینجور موقع هاست که دلت میخواد تنها

باشی اینجور موقع هاست که غبارغم رو دلت یشینه این موقع هاست که از هیچ چیزی

نمیتونی لذت ببری.

بن بست

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود
 

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود ، مست می رود
 

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب ، خون شد و بشکست می رود

 

اول اگرچه با سخن از عشق آمدست

آخر خلاف آنچه که گفتست می رود
 

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
 

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود
 

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
 

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
وان دیگری همیشه به پیوست می رود
 

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شست می رود
 

بی راهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود!

خدا دوست آسمونی من

دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب

باد و بارانی بود اندرون دلم

و صدای چند کلاغ و جیرجیرک

کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن

خوب ... برای که بنویسم حالا ؟

تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟

یادم آمد

آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،

خدا خودش برمی دارد

پرشدم از شوق برای نوشتن

دراز کشیدم روی زمین و دستی

زیر چانه و دستی بر روی کاغذ

نوشتم

سلام ، محبوب من

چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی

چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی

صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و

نسیم را می وزانی بینشان

آدم حالی به حالی می شود !هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،

دل آدم را اینطور ببرد

خورشید هم ناز می کند مثل خودت

آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم

و داغش می کند با سرپنجه هایش

تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی

معشوق صبور من

می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ،

می آیی به پیشم

دستت را حس می کنم که روی پیشانی ام

دانه های شبنم می کارد ،

رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح

تو تمام " توی" منی

اگر می بینی چشمم به در می ما ند

منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی

و برود و بگوید کسی نیاید

معبود من ...اگر دیدی روز کسی در کنارم بود

مگر نه اینکه " تو" غرق در زیبایی ها هستی

گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست

مطلوب من

سرم را گاهی بگیر بین بازوانت

مرا به آغوش بکش

نکند یادت برود که سخت نیازمند توام

من اگر یادم برود تقصیر توست که یادم نمی اندازی

از تمام خواستن هایم

تو خیلی خوبی !برای کسی که دوستت دارد

مهربان من ...می شود از این به بعد بنویسم برایت؟

!

چون می دانی :گاهی حس می کنم خود تو خیلی بزرگی

یک توی کوچکتر را به من بده

تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو

***

... ... ! ! ... ... ! ... ! : ... ! ! ... ... ! ... ! ! ! ... !
مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف
اگر تو نبودی "تو" معنی نداشت
نه اینکه یادم رفته " تو" هستی !
که می دانم هستی در کنارم ! !
خودت می دانی و می فهمی که به یقین تکه ای از "تو"
را با خود داشته که رهایش نکردم ! !!! ! !
تو باید مرا بارور کنی
و برای کسی که یادش رفته دوستت دارد
چرا نشود ...راستی یادت نرود آن " تویی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد
برای اینکه دوستت داشته باشم ،

تو چقدر مهربانی

مواظب خودت باش

***

... ... !

نامه را تا کردم و سراندم زیر گوشه فرش

که برایش چیز بنویسد!


خدا خودش یاد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد ...

تو سنگدلی یا من ؟

من قصه نمی دانم،

من نامه نمی خوانم من آنچه که می دانم،

از عشق تو می دانم من آنچه که می خوانم،

از چشم تو می خوانم من قصه عشقت را،

خوانده ام هزاران بار در خواب و بیداری،

تکرار کنم هر بار من با تو عجین گشتم،

در خلوت و تنهایی از نام تو پر گشتم،

ای شهره به زیبایی من موج رها گشته،

در ساحل تنهایی دنیا همه بر کامت،

ای سرو تماشایی با هر که سخن گفتم،

بیزار از این دل بود این کولی آواره،

خود باعث مشکل بود گفتی که دلت سنگ است،

پر کین سیه رنگ است گفتی دل بیمارت،

با ما به سر جنگ است من قصه آخر را،

از چشم تو میخوانم خواهی که روی زینجا،

این قصه نمی خواهم این قصه آخر را،

تکرار مکن با من حالا تو بگو جانا،

تو سنگدلی یا من؟!

او برای همیشه دیر کرده است

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است

نکند دل دیگری او را سیر کرده است

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تأخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیم آیینه و گفت

احساس پاک تو را زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

گفت خوابی سال‌ها دیر کرده است

در آیینه به خود نگاه می‌کنم ـ آه

عشق تو عجیب مرا پیر کرده است

راست گفت آیینه که منتظر نباش

او برای همیشه دیر کرده است