گنبدهای فیروزه ای

Email : Soofastaei@entc.org.ir

گنبدهای فیروزه ای

Email : Soofastaei@entc.org.ir

تقدیم به دلی

و همه فراموش خواهند کرد

که من در عـُمرم

تنها دو بار

شاعر شده‌ام

یکبار  با دیدنِ تو

و بار دیگر، با ندیدنت

 

پرسه زیر درختان تاغ

 

پرسه زیر درختان تاغ / علی چنگیزیبعد از خوندن پرسه زیر درختان تاغ به این نتیجه رسیدم که توی این یکسال که از انتشار کتاب علی چنگیزی می‌گذره (هر چند خودش هم بعنوان منتقد دستی به قلم داره) ولی این اثر یه کمی مورد بی‌مهری واقع شده و جا داشت که بیشتر از طرف اهالی رسانه و داوران و مخاطبین مورد توجه قرار می‌گرفت.

زنگی آباد دهی است در حاشیه‌ی یکی از همین شهرهای کویری که اتفاقاتِ داستان اونجا میوفته. دو اتفاق مهم در دهی کوچیک که همه‌ی اهالی با چیک و پوکِ زندگی همدیگه آشنان.

پرویز، مهندسی که برای ترمیم آثار باستانی به زنگی آباد رفته، خسته از تمام روزمرگی‌ها، دنبال گنج و مجسمه‌ی دفن شده در دل کویره و در همین زمان هم سارا توسط پدرش کشته میشه. دختری که ارتباطاتی با غلام داشته و بعضی از اهالی هم از سَر و سِر اونها باخبر بودند.

پرسه زیر درختان تاغ رو دوست داشتم. کتابی‌یه خوش‌خون که از همون صفحه‌ی اول جذب داستان میشی. داستان از زبان راویان مختلف بیان میشه. پرویز، غلام، استوار غلامی، سارا، سهرابی، ماه منیر و ... اشتباه نکنم دوازده راوی، هر قسمت داستان رو پیش می‌برند. راویانی که شاید خیلی از مواقع اگه اسم‌شون بالای صفحه و عنوان فصل نبود، تو از لحن و کلماتِ استفاده شده، متوجه نمی‌شدی که اینبار داستان رو کدوم یکی‌شون داره روایات می‌کنه. یکی از ایراداتی که میشه گرفت به داستان، شاید همین لحن تقریباً یکسان خیلی از شخصیت‌هاست.

داستان با روایت پرویز شروع و تموم میشه. شروعی خوب که خواننده خیلی زود درگیر داستان میشه و من به شخصه دوست نداشتم فصل آخر داستان رو که به نظرم منزل و خونواده‌ی پرویز توی فصل آخر، همچین خوب چفت و بست نشده بود با فصل‌های قبل. هر چند هر دو اتفاق که در طول داستان به موازات هم پیش میرن، جذاب و پُرکشش‌اند ولی شاید نقاط مشترکی که باید این دو اتفاق رو بهم وصله و پینه کنه، خیلی پُرمَلات نیست! فقط بعضی از شخصیت‌ها هستند که کم و بیش در هر دو اتفاق نقش دارند و تا حدودی سهیم‌ند که ایکاش این نقاط مشترک تبدیل به فصل مشترک میشد.

بنظرم یکی از نکات مهمی که باعث شده پرسه زیر درختان تاغ (که البته من اسم کتاب رو هم دوست نداشتم) از طرف مخاطب دیده نشه، فضای روستایی بوده که اتفاقاتِ داستان در اونجا میوفته. مطئمن‌ام که اگر علی آقا چنگیزی که با همین اولین کتاب نشون داد که میتونه آینده‌ی خیلی خوبی داشته باشه، داستانی شهری می‌نوشت که توی اون ماشین‌های آخرین مدل، شیرینی بی‌بی، کافی‌شاپ ویونا و برندهای معروفی بود خیلی بیشتر دیده میشد که البته این ضعف نه از طرف نویسنده، بلکه از جانب من ِ خواننده‌ی تنبله که دوست دارم مولفه‌ها و عناصر برام کاملاً آشنا و فضای شهری حاکم باشه ولی توصیه می‌کنم خوندن پرسه زیر درختان تاغ رو و منتظر میمونم تا پنجاه درجه بالای صفر، دومین رمان این نویسنده هر چه زودتر منتشر بشه که حتماً اون‌هم مثل این کتاب، ارزشمند و خوندنیه.       

اندر حکایت Face Book

الان دیگه معروفیت، محبوبیت و مشهوریتِ فیس بوک اونقدری هست که نیازی نیست هیچ شبکه، رسانه و کانالی در رابطه‌ش حرفی بزنه که تمام انجمن‌ها، برنامه‌ها، کانال‌های تلویزیونی و حتی خیلی از آدم گنده‌ها، برای بهتر دیده و شناخته شدن عضو این سایت‌اند.

این روزها بواسطه‌ی حضور پُررنگ این سایت در همه‌ی زندگی، خیلی‌هامون دوست و رُفق‌های قدیمی سال‌های خیلی دورمون رو پیدا می‌کنیم. وقتی می‌بینیم‌شون، اگه تازه از خارج اومده باشیم به سَبک و سیاق اونوری‌ها یه Wowwww بلند می‌گیم. هر چی اون اُووووووووو آخر را گِرد و دایره‌ی بگیم و بیشتر و بلندتر بکشیم، این به معنی اینه که فرهنگ غرب بیشتر رومون تاثیر گذاشته و اگه پامون رو از مملکت بیرون نذاشته و هنوز بَبوگلابی و سُنتی مونده باشیم و پیدا کنیم یکی از دوستانِ دوران دبستان و راهنمایی رو، بلند می‌گیم یا قمر بنی هاشم این چرا این شکلی شده؟!

مسیج و کامنت میذاریم واسه هم.

 تو ازدواج کردی؟ آره بابا بچه هم دارم. طلاق گرفتم. زن‌م مُرد. تصادف کردیم توی هزار دره. شوهرم یه . . . به تمام معنا بود. جمع کردیم، داریم میریم. ما اونجا بودیم، برگشتیم الان دو ساله. معتاد بود. از مریم خبر داری؟ کدوم مریم؟! شهرام یادته؟ اون زاغوله؟ آهان آهان ... با الهه عروسی کرد. اِ ... الهه مگه با تو دوست نبود؟! مهرداد وکیل شده نیوجرسی زندگی می‌کنه.  واسه خودش برو و بیایی داره. همون دماغوُ؟! اصلاً نمی‌تونم باور کنم رویا یه دختر پونزده ساله داره و ...

گروه تشکیل میدیم. بچه‌های مدرسه‌ی راهنمایی فلان. دختر و پسرهای شهرکِ بیسار. شماره‌های موبایل‌مون رو برای هم می‌فرستیم. زنگ میزنیم. قرار میذاریم و دور هم جمع میشیم. از معلم‌هامون می‌گیم. دوست‌های دختر و پسری که یکی‌شون حالا زنِ فلانی شده با دو تا بچه و اون یکی شوهر بیساری و عقیم و نازاست. تموم میشه، برمی‌گردیم. وقتی برمی‌گردیم احتمالاً دیگه واسه همیشه تموم میشه. حتی دیگه توی فیس بوک هم واسه هم پیغام نمیذاریم. زنگی نمیزنیم. نمی‌دونیم چرا حس می‌کنیم این رفیق، همونی نبود که توی گرمای تابستون، توی یه کوچه‌‌ی بن‌بست با توپ پلاستیکی فوتبال بازی می‌کردیم. زری اون دختر بچه‌ی دهساله‌ی نبود که با هم موهای سیاه عروسکی رو که عمه‌ش از انگلیس فرستاده بود می‌بافتیم.

در اینکه محیط مجازی و اینترنت باعث شده، خیلی از دوست‌های واقعی امروزمون از توی همین مانیتور بیان بیرون شکی نیست. اونها کسایی که مقدمه‌ی دوستی‌مون از همین‌جا بوده. نقطه‌ی مشترک‌ش همین وبلاگ، گودر، ایمیل و فیس‌بوک بوده ولی وقتی ذهنیت داری از دوستی قدیمی و بعدِ مدتها می‌بینی‌ش، حس می‌کنی چقدر دوری از این آدم. غریبه‌ید با هم. غریبه‌ی غریبه. یاد قدیم می‌کنی ولی وقتی تموم میشه نشخوار خاطراتِ دو نفره، دیگه هیچ حرفی ندارید واسه گفتن. انگار نیم ساعتی توی اتوبوس کنار مسافری نشسته‌ی. نه درد اون رو می‌شناسی و نه می‌تونی از درد خودت واسه‌ش بگی.

من لیسانس‌م رو گرفتم، من دارم واسه دکترا می‌خونم. مرسی که اومدی. خیلی خوشحال شدم دیدم‌ت. ببینیم‌ت. آره یه قرار بذاریم دوباره با بچه‌ها جمع بشیم دور هم. خداحافظ. خداحافظ 

وقتی دست میدیی و ‌میایی بیرون از کافه و رستوران، با خودت می‌گی این کی بود؟ من می‌شناختم‌م؟ اصلاً چرا اومدم؟!  و خداحافظ برای همیشه.

ما به جواب نمی‌رسیم


1 ... 2 ... 3 ... امتحان می‌کنیم.

1 ... 2 ... 3 ... امتحان می‌کنیم.

1 ... 2 ... 3 ... امتحا

امتحان می‌کنیم. سالهاست که داریم امتحان می‌کنیم. تا کی؟ تا کجا؟ تموم نشد این ضرب و تقسیم برای شناختِ آدم‌ها؟ امتحان می‌کنیم .... روز و شب امتحان می‌کنیم. رَج می‌زنیم. خط می‌زنیم. اسم‌ها رو ردیف می‌کنیم. از اون سَر، تا این سَر. خوب‌ها. بد‌ها. تا کی؟ تا کجا؟ تا رسیدن به کدوم معادله‌ی تعریف شده؟ تا رسیدن به کدوم نقطه‌ی متعادلِ زندگی؟ تا رسیدن به کدوم تفاهم؟ به کدوم حس‌های مشترک؟!

امتحان می‌کنیم، فارغ از این‌که ببنیم کَنده شدنِ دونه دونه‌های برگ‌های تقویم رو. امتحان می‌کنیم فارغ از این‌که ببینیم ریخت و قیافه‌ی پیر و چروک‌خورده‌ی خودمون رو توی آینه. امتحان می‌کنیم فارغ از شُمردن ِ شمع‌های روی کیکِ تولدمون. چشم‌هامون رو بستیم و فقط دل‌خوش بودیم به همون چهار تا کادوی بَزک شده و ندیدیم تنهایی فردا شب‌ش رو. امتحان می‌کنیم، فارغ از این‌که ببینیم موهای سفید سَر و کله‌مون. امتحان می‌کنیم و یادمون رفته که خیلی وقته گذشتیم از بیست سالگی. خیلی وقته. امتحان می‌کنیم و یادمون رفته که آدمیزاد عدد نیست که توی تموم بالا و پایین شدن‌های زندگی، 4 بشه. امتحان می‌کنیم و یادمون رفته که وقتی برمی‌گردیم، دور می‌بینیم سی سالگی رو. خیلی دور.

امتحان می‌کنیم و یادمون رفته که مرد و زنِ قبلی زندگی‌مون رو با تموم داشته‌های حسی و تئوری‌های نظری و گوش دادن به سی‌دی و مشاوره‌های دکترهای روانشناس، انتخاب کرده بودیم و حالا دست می‌کشیم به جای خالی و خلاء‌های حسی و عاطفه و چاله چوله‌های آدمی که یه روزی فکر می‌کردیم وقتی باهاش باشیم توی تموم طول و عرض زندگی، تموم دو، دو تاهای دنیا، چهار میشه و حالا ما موندیم و دو تا عدد ساده‌ی ساده، بدون هیچ نتیجه. ما موندیم و دو تا، دوی ساکت و یه مساوی که نامساوی‌تر از هر مساوی است. کدوم مساوی؟ زندگی و مساوی؟!

1 ... 2 ... 3 ... امتحان می‌کنیم.

1 ... 2 ... 3 ... امتحان می‌کنیم.

دهه‌ی اول و دوم و سوم که گذشت. امیدی باشه به دهه‌ی چهارم و پنجم، یعنی توی خوشبینانه‌ترین حالت، بیشتر از نصفِ عمر گذشت. تئوری‌های مدیریت، اونجایی که میرسه به مباحثِ انسانی، هنوز عاجز مونده. هنوز در حدِ همون تئوری مونده. خارجی‌ها میگن Human Relations! اون‌ها که پیشرو بودن، خودشون هم موندن توی تجریه تحلیل شخصیتی آدم‌ها، ما که دیگه ول معطلیم.

آدمیزاد عدد نیست. ماشین نیست. خطِ تولید نیست که بگردی و مُشکل رو پیدا کنی و رفع نقص کنی. پس داریم چی رو امتحان می‌کنیم؟ ما آدم‌ها در کمالِ صحتِ عقل و سلامتِ روح، پُر از عیب و ایرادی‌م. پُر از تناقص. پُر از گذاشتن و رفتن. پُر از گذاشتن و تنها رفتن. تنها موندن. این همه سوال و جواب، این همه چک لیست، مشاوره، ضرب و تقسیم، رَسم نمودار از این سَر تخته‌سیاه، تا اون سَر وایت‌بُرد، این همه چشم تو چشم شدن توی کافه، حرف زدن از حس‌های مشترک، من قـُرمه سبزی دوست دارم، تو بیف استراگانف، من نامجو گوش می‌کنم، تو بروس اسپرینگستین، بابتِ چی؟

امتحان می‌کنیم. سالهاست که داریم امتحان می‌کنیم. تا کی؟ تا کجا؟ تموم نشد این ضرب و تقسیم برای شناختِ آدم‌ها؟ شناختِ آد‌م‌ها؟! مگه میشه؟ کی تا حالا تونسته بشناسه آدمی رو که حالا ما بتونیم؟ کی تا حالا تونسته بشناسه پسر و دختر خودش رو؟ همونایی‌که از خون و ژن و رگ و ریشه‌ی خودشه؟! کی تا حالا تونسته بشناسه همسرش رو؟ مگه خودِ خالق‌ش تونست بشناسه که حالا ما داریم روز و شب امتحان می‌کنیم؟!