کوک کن ساعتِ خویش!
اعتباری به خروس سحری نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنش دشـوار است
کوک
کن ساعتِ خویش!
که مـؤذّن شب پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش
سحر رفته به خواب
کوک کن ساعتِ خویش!
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که
سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوش شیرین
دیر برمیخیزند
کوک کن ساعتِ
خویش!
که سحرگاه کسی
بقچه در زیر بغل، راهی حمامی نیست
که تو
از لِخلِخ دمپایی و تک سرفهی او برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش!
رفتگر
مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِشخِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک
کن ساعتِ خویش!
ماکیانها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ
اینترنتیِ عصرِ اتم میبیند
کوک کن ساعتِ خویش!
که در این شهر، دگر
مَستی نیست
که تو وقتِ سحر آنگاه که از میکده برمیگردد
از صدای
سخن و زمزمهی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش!
اعتباری به خروس
سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست
روزهای بدی است. روزهای سختی است. روزهایی که خوندن و نوشتن، (این شاید تنها دلیل خوش بودن یه سری از ماها) هم کاری سخت و دشوار شده. نه تمرکزی هست برای خوندنِ چهار صفحه کتاب و نه دلِ خوشی برای خط خطی کردن همین ورق پارهها که نوشتن در این روزهای بیقواره که انگار همهمون در حصر هستیم، سختتر شده حتی از عمل جراحی قلب باز.
روزهای بدی است. روزهای سختی که باید خیلی بگردی تا شاید پیدا کنی سر سوزن انگیزهیی برای شب رو به صبح رسوندن. صبح و ساعت و این ثانیههای کِشدار رو بُردن و چسبوندن به ظهر و هنر کنی با خودت خِرکش کنی تا تَنگِ غروب و وصله پینه کنی به شبی که نمیدونم چرا سیاهتر از همهی شبهای این سالهای عمرمون شده.
روزهای بدی است. روزهایی که نه فقط مملکت، که تمام این دهکدهی جهانی برامون قفس شده. روزهایی که هر چی میشنویم از خیانت و کُشتن و مرگ و باروته و ما خسته شدیم از این همه نبودن. از این همه ندیدن. از این همه نَفسی که نکشیدیم. از این همه دَمی که پی بازدم گشت و یافتنش، آرزو شد. از این همه بُغض فرو خورده. از این همه نبودنِ آدمها. از این همه نموندن. رفتن و نخواستن.
منو با بوسه دعوت کن
به آغوشی که رؤیامه
که وقتی با منی تنها
همین جای ِجهان جامه
.
.
.
منو با بوسه دعوت کن
به یک رؤیای طولانی
به یک آرامش مطلق
به یک دریای طوفانی
.
.
.
یه امشب کام ِ دنیامو
به کندوی عسل وا کُن
می خوام برگردم از دنیا
تو رو به من ، بغل وا کُن
.
.
.
تو در من زندگی کردی
تو این رویا رو می فهمی
خودت درگیر طوفانی
تو این دریا رو می فهمی
.
" دریا رو به قلبم دادی"
" تو بَندت بودن، یعنی آزادی "
.
.
.
بذار باور کنم هستی
بذار برگردم از کابوس
بذار پیدا کنم ماهُ
میون ِ این همه فانوس
.
.
.
بذار فردای دنیامو
به دستای تو بسپارم
واسه پروانگی کردن
من این دستارو کم دارم
.
" دریا رو به قلبم دادی"
" تو بَندت بودن یعنی آزادی ... "
برای تو
برای دلی که آرام
بی هوا بی دلیل
دل بست می نویسم
برای تو
برای نگاهی که
لحظه ای نقطه ای
به نگاهی رسید
می نویسم
برای تو برای دل
برای نگاه
...

...
اما برای هوای من
چه کسی خواهد نوشت؟
وقتی صدای باران
ترانه ی برگ ریزان درختان
سکوت شب
و ماه...
هوایی ام می کند...
تو
برای هوای من
می نویسی؟