حکایت :
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟»
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می گوید. مُرده !»
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش میبریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!»
کتاب کوچه /ب2/ص1463

شنیدم در زمان خسرو پرویز
گرفتند آدمی را توی تبریز
به جرم نقض قانون اساسی
و بعض گفتمان های سیاسی
ولی آن مرد دور اندیش، از پیش
قراری را نهاده با زن خویش
که از زندان اگر آمد زمانی
به نام من پیامی یا نشانی
اگر خودکار آبی بود متنش
بدان باشد درست و بی غل و غش
اگر با رنگ قرمز بود خودکار
بدان باشد تمام از روی اجبار
تمامش اعتراف زور زوری ست
سراپایش دروغ و یاوه گویی ست
گذشت و روزی آمد نامه از مرد
گرفت آن نامه را بانوی پر درد
گشود و دید با خودکار آبی
نوشته شوی با خط کتابی:
عزیزم، عشق من ، حالت چطور است؟
بگو بی بنده احوالت چطور است؟
اگر از ما بپرسی، خوب بشنو
ملالی نیست غیر از دوری تو
من این جاراحتم، کیفور کیفور
بساط عیش و عشرت جور وا جور
در این جا سینما و باشگاه است
غذا، آجیل، میوه رو به راه است
کتک با چوب یا شلاق و باطوم
تماما شایعاتی هست موهوم
هر آن کس گوید این جا چوب دار است
بدان این هم دروغی شاخدار است
در این جا استرس جایی ندارد
درفش و داغ معنایی ندارد
کجا تفتیش های اعتقادی ست؟
کجا سلول های انفرادی ست؟
همه این جا رفیق و دوست هستیم
چو گردو داخل یک پوست هستیم
در این جا بازجو اصلن نداریم
شکنجه یا کتک عمرن نداریم
به جای آن اتاق فکر داریم
روش های بدیع و بکر داریم
عزیزم، حال من خوب است این جا
گذشت عمر، مطلوب است این جا
کسی را هیچ کاری با کسی نیست
نشانی از غم و دلواپسی نیست
همه چیزش تمامن بیست این جا
فقط خود کار قرمز نیست این جا
برگرفته از گروه اندیشه نیک

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.
کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.
دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟
کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.
کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.
دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.
کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.
دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.
کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.
دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.
کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!
دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.
دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.
کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟
دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.
کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...
کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.
کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟
دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.
کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.
کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟
دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.
کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد.
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد.

دیشب به اصرار خانواده و برای گذران ساعات بعد از افطار به دیدن فیلمی رفتم که کارگردان آن واژه کمدی معنا گرا را برایش مناسب می دانست !!!
یکی از مظلومترین تعابیری که در کشور ما به شکل بیرحمانه و بیمنطقی مورد استفاده قرار میگیرد استفاده و کاربرد مفاهیم و اصطلاحاتی است که هرکس از ظن خود یار آن میشود و معنی و پیام خویش را از آن استنباط میکند. «معناگرایی» یکی از همین واژهها و مفاهیمی است که در سالهای اخیر به یک مد ، ابزار و سپر بلا در سینمای ایران بدل شده است که هر کس برای توجیه و پوشاندن ضعف یا ارتقا و اغنای فیلم خود از این واژه بهره میگیرد و پشت آن پنهان میشود. هرطور که فکر میکنم و معناگرایی را به هر شکلی که معنا میکنم نسبتی میان آن و پسر تهرانی نمیبینم . به صرف اینکه ما در داستان برخی مسائل فرهنگی یا اخلاقی را در غالب دیالوگ و نتیجهگیری اخلاقی از فیلم تبیین کنیم نمیتوان به آن معناگرایی را اطلاق کرد که در این صورت هر داستانی یک نوع معناگرایی به حساب میآید. ضمن اینکه پسر تهرانی پیش از این در طنز بودنش هم مناقشات زیادی وجود دارد. اینکه هر نوع هجو و لودگی و مسخره بازی را به عنوان طنز به خورد مخاطب بدهیم و آنگاه با اضافه کردن واژه معناگرا به دفاع از آن بپردازیم خود طنز تلخی است که متاسفانه دامن فیلمسازان ما را گرفته است. راست گفتار کارگردان فیلم پسر تهرانی چه بپذیرد و چه نپذیرد این فیلم نسبت به اثر قبلیاش نقاب (اگرچه در ژانر دیگری است) بسیار ضعیفتر ساخته شده و برای خنداندن مخاطب به دم دستترین و سطحیترین تمهیدات کمدی رجوع کرده است. طنزی سطحی و عوام زده که نه از کمدی موقعیت و نه از طنز کلامی بهره جسته است و تنها با کاریکاتوری کردن شخصیتها و بهرهگیری از طنازان سینمای ایران که در میان مخاطبان محبوبیت دارند سر و ته قصهاش را شکل میدهد و به داستانش رنگ و لعاب میدهد. پسر تهرانی در فرم بشدت دچار خودنمایی ظاهرگرایانه و فانتزی است که حتی با محتوای قصه و شخصیتپردازی قصههایش تناسب منطقی ندارد. لوکیشنهای شیک و آرایش غلیظ بازیگران و حرکات و کنشهای مشمئزکنندهای مثل زن شدن نادر سلیمانی و برخی ادا و اطوارهای سخیف را نمیتوان به عنوان عناصر جذاب و کمیک بر مخاطب تحمیل کرد و متوقع بود که بتوان رضایت او را به دست آورد هر چند که لبخندی نیز بر گوشه لب او بنشیند. امین حیایی که به عنوان نماد طنز و بازیگر کمدی در سالهای اخیر تبدیل شده و البته از توانایی فوق العادهای هم در بازیگری برخوردار است و به نوعی میتوان او را اکبر عبدی نسل جدید دانست متاسفانه قدر خود را نمیداند و تن به هر نقش و فیلم طنزی میدهد. کاراکتر سروش بجز نوع گریم و آرایش چهره و شیوه اغراق شده راه رفتن و حرف زدن که با استفاده بیش از حد از کلمات انگلیسی گاهی غیر قابل تحمل میشود دارای هیچ نوع شخصیتپردازی و موقعیت طنازانهای نیست و حتی از انتظار مخاطب و علاقهمندان او نیز کمتر است. شاید کارگردان به دلیل اینکه قهرمان داستانش فلسفه خوانده و برخی از جملات فیلسوفان را بر زبان میآورد این اثر را معناگرا نامیده است. این در حالی اســت کـه اتـفـاقـا یـکـی از نـقـاط ضـعـف داسـتـان و شخصیتپردازی سروش به همین عدم تناسب کنشهای او با فلسفه خواندنش برمیگردد. ظاهر سروش و نوع راهرفتن و لباس پوشیدنش و مدل موهایش بیشتر او را به یک دانشجوی موسیقی تازه به دوران رسیدهای شبیه میسازد که به قول حاج منصور تهرانی بیشتر به دنبال قرتی بازی است! معلوم نیست چرا کارگردان اصرار دارد که سروش فلسفه بخواند چرا که فلسفه از آن دست رشتههایی است که تاثیر عمیقی بر شخصیت انسان میگذارد و منش دانشجوی فلسفه با جلف بازی و حرکات سخیف سروش هیچ نسبتی ندارد مگر اینکه کارگردان به واسطه ارتباط نام سروش و فلسفه، در پی طنز سیاسی بوده باشد. به طور کلی راست گفتار علاقه زیادی به کاربرد برخی اصطلاحات و جملات قصارگونه در پسر تهرانی از خود نشان میدهد و انواع و اقسام این جملات از زبان همه از سروش و سرگرد بگیر تا منصوری و خدمتکارش مثل نقل و نبات صادر میشود و تا شعر خوانیهای منصور تهرانی پیش میرود شعری که در سه مقطع و با توجه به موقعیت داستان، بیت دوم آن تغییر میکند. شریفی نیا در نقش منصوری بار دیگر خود را تکرار میکند. 2 خصلت همیشگی در کاراکترهای او وجود دارد یکی مذهبی سنتی بودن و دیگری گرایش به زن یعنی همان کاراکتری که در فیلم «دنیا» از او دیدیم و همواره تا همین فیلم نیز تکرار شده است.
پسر تهرانی که شاید بهتر بود نامش را پسر آمریکایی میگذاشتند به لحاظ شیوه روایت از روش غیرخطی استفاده میکند. در ابتدا با صحنه صوری مریض شدن حاج منصور تهرانی آغاز میشود و پس از آن با بازگشت به عقب و تعریف خاطرات از زبان او در مسیر خطی قرار میگیرد. داستان نیز از طریق نریشنهای شریفینیا و در واقع زبان حاج منصور تهرانی بازگو میشود که در برخی مواقع نیز همچون طنزهای مدیری به دوربین نگاه میکند و با مخاطب حرف میزند که این شیوه ساختار طنز داستان را از سویه رئالیستی به طنزی فانتزی بدل میسازد.
تم «پسر تهرانی» مثل غالب طنزهای ایرانی، ازدواج و مسائل پیرامونی آنست که با استفاده از تضاد جنسیتی و روانی زن و مرد تمهیدات کمیک خود را شکل میدهد و در نهایت با سازش با هم و تبدیل آشتی و عشق به جای قهر و نفرت پایان مییابد. ضمن اینکه کارگردان از تفاوت نسلی و زبان متفاوت آنها در نسبت با عشق سخن میگوید و بیشترین مفهومیکه در فیلم چه به شکل رفتاری و چه به صورت کلامی به چشم میخورد همین مقوله است دعواهای لیلی و سروش و تفاهم حاج منصور تهرانی و مادر لیلی این تفاوتها را بازنمایی میکنند. ضمن اینکه کارگردان از طنز تخیلی هم بهره میگیرد که آن صحبت کردن منصور با همسر مرحومش از طریق تابلو عکس اوست اما در نهایت نشان میدهد که اینها در رویاهای منصور ساخته شده تا فیلم از خط رئالیستی خود خارج نشود. اما فراتر از این مسائل پسر تهرانی قرار است فیلمی در ستایش از عشق و دوست داشتن باشد و برخلاف ظاهر شخصیتش این پیام را به مخاطب بدهد آنچه انسان تنهای امروزی به آن نیاز دارد بیش از هر چیز عشق و محبت است. در پایان سروش به پدرش میگوید که همه دختران او را به خاطر پولش میخواهند و کسی برای خودش تره خرد نمیکند. پسر تهرانی در ستایش از ارزشهایی سخن میگوید که هیچ تناسبی با فرم و ساختار قصه و درونمایه اثر ندارد.
((میل به عشق, قاطعانه ترین نشانه برای اثبات وجود خداوند است.گواه دیگری وجود ندارد. چون انسان عشق می ورزد, پس خدا وجود دارد. چون انسان بدون عشق نمی تواند زندگی کند, پس خدا وجود دارد.))
((چرا من خودم را رد میکنم؟ چرا من فسفله را در اینجا درس نمیدهم؟ فیلسوف مجبور است خیلی سازگار-بی عیب, منطقی, عاقل, همیشه آماده برای بحث و ثابت کردن گفته های خودش باشد. من فیلسوف نیستم. تمام کوشش من اینست که به شما یک بی ذهنی بدهم))
((من دیوانه ام, ولی تو دیوانه تری! و تنها تفاوت بین ما اینست - من دیوانه ام, تو دیوانه تری))
((تمام تلاش من اینست که یک شروع تازه بسازم. زایادند کسانی که مرا محکوم کنند در سرتاسر دنیا ولی مهم نیست -- کی اهمیت میده!))
((من هیچ راهی را درس نمیدهم, یس شما نمیتوانید ادعا کنید که راه من بهترین راه است- این اصلا یک راه نیست. شما نمیتوانید بگویید که این تنها راه است, چون من دارم میگم این اصلا یک راه محسوب نمیشود. من حقیقتا دارم سعی میکنم که شما را هوشیار کنم در مورد چیزی که از قبل هم بوده))
((من اصلا درمورد آینده فکر نمیکنم ، این خیلی بی ربطه. تمام تلاش من اینست که نشان دهم چطور این لحظه ی حال را زیبا کنید، چطور باعث بشم مردم بیشتر جشن بگیرند، چطور مردم رو خوشحال تر سازم، چطور به آنها کمی نگاه سعادتمندانه بدهم، چطور موجب خنده بیشتر دز زندگیشان بشوم))
((من هیچوقت آدم جدی ای نبوده ام... من اصلا جدی نیستم چون هستی اصلا جدی نیست. بلکه خیلی سرزنده و شوخ است، پس پر از آواز و پر از موسیقی ،و پس پر از خنده است. اون هیچ هدفی نداره; اون اصلا شبیه تجارت نیست. هستی خوشی خالص، رقص و سرشار از انرﮊی است.))
((من از هیچکس نمیخواهم که به من وفادار باشد، به من وابسته باشد در هیچ راهی. تمام تلاش من این است که به شما آزادی کامل را بدهم، و پس روش و متدها هم هرچیزی که شما میخواهید، شما میتونید خودتون اون رو مطابق با خودتان خلق کنید. حتی خدا هم لازم نیست، هیچ چیزی نیاز نیست- تو خودت برای خودت کافی هستی))