گنبدهای فیروزه ای

Email : Soofastaei@entc.org.ir

گنبدهای فیروزه ای

Email : Soofastaei@entc.org.ir

خیال بچگی

چشمانم را می بندم

و برای دقایقی طولانی

در خیال تو محو میشم

در خیالم بچه میشویم

بر سر بازیچه ای جنگ می کنیم

با آب نباتی شیرین می خندیم

و بدون واهمه از بود و نبود

به قلب های کوچکمان شادی می بخشیم

و خوشبختی مان  به رخ تمامی بچه های همسایه می کشیم

چشمانم را باز می کنم

بزرگ میشویم

مشکلات بزرگ تر میشوند

و طاقت ها کمتر

دیگر با یک آب نبات نمی خندیم

و فاصله ها رخ نمایی می کنند

در جنگ با غرور

به هم دوستت دارم می بخشیم

و اشک هایمان را پنهان می کنیم

مبادا که  دل دیگری برنجد

من و تو!

تو هم نشین تمام لحظه های خوب و بد من

و من ...! و من صاحب قلب تو!!!

بگذار برای همیشه بچه بمانیم

برای هم بهانه بگیریم

از دوری هم دلتنگ شویم

تو مرد من باش

و من پناه تو

بی واهمه دستان یکدیگر را بگیریم

بی ترس بخندیم

بی ترس گریه کنیم

بی ترس بمیریم

تمنای دل

احساسم را ببین...

قلب عریانم را...

عشق بی حد....

دست های خالی...

آغوش باز و نگاه گرمم را...

نگاه کن...

وجودی از وجودت را....

دلی سراسر مهرت را...

نگاه کن  به تمنای دلم...

به ردپای خاطرت....

میان سادگی قلبم....

نگاه کن...

به نیاز خواستن...

به شور و حرارت...

به عشق و عطش...

نگاه کن به مستی و دیوانگی ام....

به قلبی که در وجود توست....

به چشمی که سراسر حضور توست....

به دستانی که در دستان توست...

به دلی که مامن عشق توست....

هر روز شعله می کشد ...

پروانه وار ...

....

...

..

به بهار بگو نیاید

به بهار بگو که نیاید

وقتی با صدای تو بهار در قلبم خانه می کند

مرا چه نیاز به شکوفه های کوچک بهاری است؟

وقتی برای تو هر روز خانه دل را آب و جارو می کنم

چه نیازی است به خانه تکانی؟

بگو میهمان نیاید

من سرگرم صاحب خانه ای هستم

که برایم از خویشتن عزیز تر است

به شوق بهار ماهی کوچک نمی خرم و هفت سین نمی چینم

مرا چه نیاز به هفت سین است

زمانی که نام تورا به جای هر هفت سین، هفت بار نه، که هفتاد بار تکرار می کنم

صاحب خانه!

بگو که بهار نیاید!

00 :00 88

آسمان همیشه ابری نگاهم سهم تو

دستانت سهم من

قلب من سهم تو

نگاهت سهم من

هستی من سهم تو

لبخند تو سهم من

تمام سهمم را

بدون چون و چرا 

بدستان مشتاقت می بخشم

اگر و تنها اگر چشمانت بگویند

که تا ابد 

دوستت خواهم داشت

بی چون و چرا

بدون شرط

بدون مرز

تابه خود را بزرگ کنیم !

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست .

هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد .

ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید :

- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

..........................................................................................

  گاهی ما نیز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم . چون ایمانمان کم است .

ما به یک مرد که تنها نیازش تهیه یک تابه بزرگتر بود می خندیم ، اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز ، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم .

خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد .

این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی .

هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست .

 

 خدایا تقدیر مرا زیبا بنویس
آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم
و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم