تکلم انسانها بیانگر نحوه تفکر آنهاست. مثبت بیندیشیم و مثبت بگوییم تا انرژی مثبت خود را به دیگران منتقل کنیم.
بگوییم
ازاینکه وقتتون رو در اختیارم گذاشتید ممنون “”"”"”"”"”" نگوییم ببخشید مزاحمتون شدم
طول میکشه تا یاد بگیری “”"”"”"”"”"”" نگوییم هیچ وقت یاد نمیگیری
مسئله دارم “”"”"”"”"” نگوییم مشکل دارم
مسئله رو خودم حل میکنم “”"”"”"”"”"”" نگوییم مسئله به تو ربطی نداره
شاد و پر انرژی باشید “”"”"”"”"”" نگوییم خسته نباشید
این کار را بعدا انجام میدهم “”"”"”"”"” نگوییم دچار یاس شدم
صد در صد خواهد شد “”"”"”"”"”" نگوییم ای کاش میشد
ان شا الله حتما موفق میشوی “”"”"”"”"”" نگوییم ان شا الله موفق میشوی
عالی هستم “”"”"”"”"”"”" نگوییم خوب هستم
اولین قانون طبیعت این است که تو از هر چه هراس داشته باشی همان را به طرف خودت جلب می کنی.
هیجان قدرتی دارد که جذب میکند .تو از هر چه شدیدا بترسی آن را تجربه خواهی کرد .مثلا حیوان فورا متوجه میشود که تو از او وحشت داری. هیچکدام از این ها تصادفی اتفاق نمی افتد .تصادفی در عالم هستی وجود ندارد. هیجان انرژی در حرکت است. وقتی تو انرژی را جا به جا می کنی انرژی ایجاد میکنی. اگر به اندازه کافی انرژی جا به جا کنی ماده به وجود می آ وری . ماده انرژی متراکم است که جا به جا شده و به آن فشار وارد شده است.
فکر انرژی خالص است . هر فکری که تو اکنون داری یا قبلا داشتی یا در آینده خواهی داشت خلاق است. انرژی حاصل از فکر هرگز نمی میرد .این انرژی از فکر تو و ذهن تو وارد عالم هستی می شود و برای ابد ادامه پیدا می کند. همه افکار به هم مربوط هستند. افکار با هم تلاقی پیدا می کنند. در مسیر اعجاب انگیزی از انرژی با هم تقاطع پیدا می کنند و نقش بدیع و زیبایی از پیچیدگیهای غیر قابل باور به وجود می آورند . همات طور که دو چیز مشابه همدیگر را جذب می کنند دو انرژی مشابه هم یکدیگر را جذب می کنند .و توده ای از انرژی مشابه به وجود می آورند.
بنابراین حتی افراد معمولی اگر فکرشان(دعا. امید. آرزو . .رویا .ترس) به اندازه کافی قوی باشد میتوانند نتایج شگفت انگیزی را به وجود آورند.
زندگی نمیتواند به هیچ طریق دیگری خودش را نشان دهد جز آن طریقی که تو تصور میکنی خودش را نشان خواهد داد .تو با فکر کردن خلق می کنی.
پس همیشه به بهترینها فکر کن
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند روزیست که هر دم به تو می اندیشــــم
به تو آری به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلـــــور
به همان سایه همان وهم همان تصویری
که سراغش ز غزلــــهای خودم می گیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هـــــــم
به تبسم به تکلم به دل آرایی تو
به خموشی به تماشا به شکیبایـی تــــــــــــــو
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخن های تو با لحجه شیریــــــــن سکوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول نـــــــام کسی ورد زبانـــــــــم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیــــــدار من است
یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش
می شود یک شبـــه پی برد به دلــــــدادگیش
آه ای خواب گران سنگ سبک بار شده
بر ســـــــر روح من افتـــــاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه ی دیــــدار من است
یک نفر سبزه چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویــش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کســـــــــــــــــی ورد زبانم شده است
ای بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبحه هر شبه تصویر تو نیست ؟
اگر این حادثه ی هر شبه تصویرتو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیـــــــسـت؟
حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکــــــــار مکوش
آری آن سایه که هر شب آفت جانم شده بود
آن الفبـــــــــــــــــا که همه ورد زبانم شده بــود
اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشا گه این خیـــــــــــــــل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبـــــــــــــــح شاد شبانگـــاه تویی
ستایش می کنم دستانت را
که همیشه برای رسم محبت آماده اند
و هیچ نوازشی فروگذار نمی کنند
و چشمانت را که محبت در عمق زلالش موج می زند
ستایش می کنم قلبت را که به هیچ نمی فروشی اش
و از صداقتش نمی کاهی
قلبی را که در گوشه گوشه اش محبت می روید
جوانه می کند، گل می دهد
ستایش می کنم آغوشت را
آنگاه که پناهم می دهی
تا در سنگر تو آرامش را بیابم
و لختی بیاسایم
ستایش می کنم کلامت را
آنگاه که از مهر سیرابش می کنی
و به من می بخشی
و آنگاه که آهسته آهسته با خدای خود سخن می گویی
و من را نیز میهمان سجاده سبز خویش می کنی
ستایش می کنم خدایت را
که جهانی شگرف آفرید
و تو را
که به من بخشید
خدایی را که تو را اینگونه آفرید
درمانی نا خواسته!
محبتی بی دریغ!
ستایش می کنم خدایی را که تو را اینگونه قابل ستایش برای من آفرید...
می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.
همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.
دلتنگی هایت را از خودت بپرس.
و نگران هیچ چیز نباش!
هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!
اما من نمی خواهم تو همان باشی!
تو باید در هر زمان بهترین باشی.
نگران شکستن دلت نباش!
میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...
و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...
و تو مرا داری ...
برای همیشه!
چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...
چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...
چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!
درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!
دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...
می خواهم شاد باشی ...
این را من می خواهم ...
تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.
من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)
و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...
نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.
شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟
اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!
فقط کافیست خوب گوش بسپاری!
و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!
پروردگارت ...با عشق !