اگر باید ببازم من به چشمای تو می بازم که باختم من
اگر باید بسازم کلبه ی عشقو تو دستای تو میسازم که ساختم من
نیازم را بده پاسخ که دلگیرم
اسیر وسوسه های نفس گیرم
نگاهم کردی و بستی به زنجیرم
نگیر از من نگاهت رو که میمیرم
گاهی وقتها واژه کم میآوری… دلت میخواهد چیزی را توضیح بدهی ، طوری بشکافیاش که بشود
عمیق،آن پریشانیها، دلهرهها، فکرها و حس ها را در لحظهای دریافت… دلت میخواهد دنبال همه کلماتی که فرار میکنند بدوی و دانهدانه رامشان کنی تا کنار هم بنشینند و بوم حرفهایت را رنگ کنند….
اما هیچ راهی پیدا نمیکنی! درمانده و عاجز گوشهای مینشینی و میگذاری دلت تا میتواند خودش را به در و دیوار بکوبد …
خیلی حرفها را نمیشود هیچ وقت گفت… خیلی حرفها برای نگفته شدن هستند… برای اینکه دلت یاد بگیرد جایی برای حرفهای “هرگز” پیدا کند.
نه!
یادم رفته بود...
وقتی بغض گلوتو نتونی بشکنی
هیچوقتم نمیتونی داد بزنی
فریادی که پشت گلوت گیر کنه و سالها با تارهای صوتی حنجرت،آهنگ غمگین بنوازه همان بهتر...
داد نزن،
بگذار احساست کمی بخوابه!!!
اگر باید ببازم من به چشمای تو می بازم که باختم من
اگر باید بسازم کلبه ی عشقو تو دستای تو میسازم که ساختم من
نیازم را بده پاسخ که دلگیرم
اسیر وسوسه های نفس گیرم
نگاهم کردی و بستی به زنجیرم
نگیر از من نگاهت رو که میمیرم

اگر به خانه من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
میخواهم روی چهرهام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لبها
نمیخواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون اینها راحتتر به بهشت میروم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بیواسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
میخواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
میخواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
میدانی که؟ باید واقعبین بود !
صداخفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه میزنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم میخواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم میکنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم!

مرضیه با نام اصلی اشرفالسادات مرتضایی در سال ۱۳۰۴ در تهران در خانوادهای هنردوست چشم به جهان گشود و در ۲۱ مهرماه سال ۱۳۸۹، در ۸۵ سالگی در اثر بیماری سرطان در پاریس درگذشت. پدر و مادرش از یک خانواده هنردوست بودند و هنرمندانی از قبیل مجسمهساز، نقاش و مینیاتوریست و موسیقیدان در فامیلش زیاد بودند. اما مادرش بود که بطور خاص او را تشویق به خواندن کرد و در همه دوران زندگیاش از او پشتیبانی میکرد.
وی در مصاحبهای درباره خود گفتهبود:
«درزمانی که خانوادههای ایرانی به ندرت فرزندان دخترشان را برای تحصیل علم میفرستادند پدر من با وجود که یک فرد روحانی بود مرا تشویق به آموزش تحصیلات مرسوم زمان نمود. وقتی که من آغاز به خواندن کردم خواننده شدن برای زنان خیلی غیر عادی بود و درعین حال یک خواننده در آن زمان باید هم دانش مدرسهای میداشت و هم دانش کلاسیک موسیقی و هم چنین یک صدای خوب. در ضمن استادان موسیقی زیادی باید صدای او را تأئید میکردند و همچنین تئوری موسیقی را باید بخوبی میدانست. من سالهای زیادی را به آموختن در زیر نظر استادان بزرگ موسیقی ایرانی گذراندم پیش از اینکه شروع به خواندن کنم.»
مرضیه در سال ۱۹۴۲ (۱۳۲۱ خورشیدی) زیر نظر اسماعیل مهرتاش، استاد بزرگ موسیقی، فعالیت هنری خود را آغاز کرد. در ابتدا با بازی در نقش شیرین در نمایش «شیرین و فرهاد» در تئاتر باربد در تهران به محبوبیت رسید. این نمایش که ۳۷ شب روی صحنه بود برای او یک کامیابی بزرگ و سریع به بار آورد و با استقبال بسیار مردم روبهرو شد. مرضیه پس از آن به چنان شهرت و مهارتی در خواندن آواز دست یافت که تصنیف نویسان و شاعران برای اجرای آثار خود توسط این هنرمند با یکدیگر رقابت میکردند.
جلب نظر روزافزون اساتید موسیقی او را به نخستین زن خواننده در برنامه گلها بدل نمود. مرضیه در حدود ۱۰۰۰ آواز در دوران شکوفایی هنریش خواند که در پیشرفت موسیقی ایرانی بسیار اثرگذار بود.
مرضیه در سال ۱۳۷۳ از ایران به خارج کشور رفته و در فرانسه به تشویق دوستانش مریم و هدایتالله متیندفتری پناهندگی گرفت. او در انجا به شورای ملی مقاومت ایران اعلام پیوستگی کرد و در سفرهای گوناگون به کشورهای مختلف کنسرتهای زیادی داد. در این دوران او با هنرمندان معروف و شاعران و آهنگسازان و نوازندگان مشهوری چون محمد شمس و شاپور باستانسیر و عماد رام و محمد علی اصفهانی و اسماعیل وفا یغمایی و راس پاپل و حمیدرضا طاهر زاده و هنرمند فقید بریتانیایی، لرد یهودی منوهین، کارهای متعددی ارائه نمودهاست.
ورود دوباره مرضیه به صحنه، به هر دلیل و با هر امکان، رویدادی جذاب و کنجکاو کننده برای شنوندگان آثار او در سالهای پیش از انقلاب بود. رفتار و گفتار مرضیه نیز این رویداد را جذابتر میکرد. در یکی از نخستین کنسرتهایش در لوسآنجلس، زمانی که شنوندگان با یکی از ترانهها دست زدند، خطاب به آنها گفت: «من مطرب نیستم، وقتی میخوانم فقط گوش بدهید.». کنسرت به گزارش لوسآنجلس تایمز با «تدابیر شدید امنیتی» برگزار و عبور همه شرکتکنندگان از زیر ردیابهای فلزی، موجب ۴۵ دقیقه تاخیر شد.
از آثار معروف او در این دوره اپرای مثل مهتاب با شعر محمد علی اصفهانی و سرودهای زن کاوه میهن و سرود ارتش ازادی با شعرهای شاعر معروف تبعیدی اسماعیل وفا است که سالها عضو مجاهدین و عضو شورای مقاومت بود ولی بعدها از هر دو خارج شد. محمد علی اصفهانی هم مانند یغمایی عضو شورای ملی بود که او هم به دلائلی از آن استعفا داد.

مرضیه سالهای پایانی عمرش را در پاریس گذراند. در فروردین ۱۳۸۹ دخترش هنگامه امینی را که مبتلا به بیماری سرطان بود از دست داد و سرانجام خودش نیز ظهر روز چهارشنبه ۲۱ مهرماه ۱۳۸۹، در سن 85 سالگی بر اثر بیماری سرطان در بیمارستان آمریکاییها در شهر پاریس درگذشت. تنها پسر او که حاصل ازدواج دیگر اوست در حال حاضر در آمریکا زندگی میکند.

دو راهب و یک دختر زیبا
دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.
لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.
از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده بود .
یکی از راهبها بدون مقدمه رفت و خانوم را سوارکولش کرد.
سپس او را از عرض رودخانه عبور داد و طرف دیگر روی قسمت خشک ساحل پائین گذاشت .
راهبها به راهشان ادامه دادند.
اما راهب دومی یک ساعت میشد که هی شکایت میکرد : ” مطمئنا این کار درستی نبود ، تو با یه خانم تماس داشتی ، نمیدونی که در حال عبادت و زیارت هستیم ؟ این عملت درست بر عکس دستورات بود ؟ “
و ادامه داد : ” تو چطور بخودت این اجازه رو دادی که بر خلاف قوانین رفتار کنی ؟ “
راهبی که خانم رو به این طرف رودخونه آورده بود ، سکوت میکرد ، اما دیگر تحملش طاق شد
و جواب داد:” من اون خانوم رو یه ساعت میشه زمین گذاشتم اما تو چرا هنوز داری اون رو تو ذهنت حمل میکنی ؟! “
بر گرفته از اندیشه نیک