-
دل دیوانه ما
دوشنبه 22 شهریورماه سال 1389 13:54
وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست وحشت از غصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست ترس بیهوده نداریم ، صحبت از خاطره هاست صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ی ماست
-
با پرواز همای
جمعه 19 شهریورماه سال 1389 19:37
خدا از هرچه پنداری جدا باشد خدا هرگز نمیخواهد خدا باشد نمیخواهد خدا بازیچهی دست شما باشد که او هرگز نمیخواهد چنین آیینهی وحشتنما باشد هراس از وی ندارم من هراسی زین اندیشهها در پی ندارم من خدایا بیم از آن دارم مبادا رهگذاری را بیازارم نه جنگی با کسی دارم، نه کس با من بگو موسی، بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟ نه...
-
عید فطر
پنجشنبه 18 شهریورماه سال 1389 21:44
-
وقتی علی کوچک بود چه کارهایی می کرد !!! وای وای
پنجشنبه 18 شهریورماه سال 1389 14:09
-
میرداماد
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1389 20:38
شبی طلبه جوانی به نام محمد باقر در اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باشد. دختر گفت : شام چه داری ؟؟! طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق خوابید و محمد به مطالعه خود ادامه داد . از آن طرف چون این...
-
سیل اگر آمد آسانش برد...
سهشنبه 16 شهریورماه سال 1389 23:15
تکیه گاهم اگر امشب لرزید بایدم دست به دیوار گرفت با نفس های شبم پیوندی است قصه ام دیگر زنگار گرفت
-
بی خبرمی آیی لیک بی خبر نرو ...
سهشنبه 16 شهریورماه سال 1389 23:12
همیشگی است همچنین که هست نمی بینمش اما جنس نگاهش را می شناسم به دنیایم سرک می کشد بی خبر می آید آرام بی سر و صدا به رویاهایم سری می زند .... چیزی از خود به جا نمی گذارد و می رود اما رد پایش را می بینم رد پایش را می شناسم ...
-
امشب من با سهراب بر لب جوی گذشت
سهشنبه 16 شهریورماه سال 1389 23:09
گوش کن ! دور ترین مرغ جهان می خواند، شب سلیس است و یک دست ... و باز شمعدانی ها و صدادارترین شاخه فصل ماه را می شنوند پلکان جلو ساختمان در فانوس به دست و در اسراف نسیم گوش کن ! جاده صدا می زند از دور قدم های تو را ، چشم تو زینت تاریکی نیست پلک ها را بتکان کفش به پا کن و بیا ... و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو...
-
امیدی دوباره ( به یاد دلی )
سهشنبه 16 شهریورماه سال 1389 22:46
هر جا که سفرکردم ، تو همسفرم بودی و ز هر طرفی رفتم ، تو راهبرم بودی بر هر که نظر کردم ، تو درنظرم بودی گر خواست که بگزیند ، یار دگرم بودی هرگز دل من بر تو ، یار دگری نگزید با هر که سخن گفتم ، پاسخ زتو بشنیدم
-
به یاد مجتبی کاشانی
جمعه 12 شهریورماه سال 1389 22:07
ذهن ما زندان است ما در آن زندانی قفل آن را بشکن در آن را بگشای و برون آی ازین دخمه ظلمانی نگشایی گل من خویش را حبس در آن خواهی کرد همدم جهل در آن خواهی شد همدم دانش و دانایی محدوده خویش و در این ویرانی همچنان تنگ نظر می مانی هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است ذهن بی پنجره دود آلود است ذهن بی پنجره بی فرجام است بگشاییم...
-
اشک عشق
جمعه 12 شهریورماه سال 1389 11:55
قطره؛ دلش دریا می خواست خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش رو گفته بود هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست! قطره عبور کرد و گذشت قطره پشت سر گذاشت قطره ایستاد و منجمد شد قطره روان شد و راه افتاد قطره از دست داد و به آسمان رفت و قطره؛ هر بار چیزی از رنج...
-
بیست و یکم رمضان
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1389 14:18
-
مدرسه عشق
دوشنبه 8 شهریورماه سال 1389 19:49
در مجالی که برایم باقیست باز همراه شما مدرسه ای می سازیم که در آن اول صبح به زبانی ساده مهر تدریس کنند و بگویند خدا خالق زیبایی و سراینده عشق آفریننده ماست مهربانیست که ما را به نکویی دانایی زیبایی و به خود می خواند جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ دوزخی دارد - به گمانم کوچک و بعید در پی سودایی ست که ببخشد ما را و...
-
گاهی برای رسیدن باید نرفت !
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 22:08
هر از گاهی توقف در ایستگاه بین راه، فرصت خوبیست برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راهی که پیش روست. گاهی برای رسیدن باید ن رفت!
-
پسر کوچولو
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 22:03
یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت . سرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش میترسیدن که پسرشون حسودی...
-
مولانا
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 22:00
نه مرادم نه مریدم ، نه پیامم نه کلامم، نه سلامم نه علیکم، نه سپیدم نه سیاهم. نه چنانم که تو گویی، نه چنینم که تو خوانی ونه آن گونه که گفتند و شنیدی. نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیر کسی بسته و نه بردهی دینم نه سرابم، نه برای دل تنهایی تو جام شرابم، نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستاده پیرم، نه به هر خانقه و مسجد و...
-
رمضان ماه خدا
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 21:39
-
خدا کجاست ؟
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 21:35
کبیر، یکی از عارفان بزرگ هندی می گوید: « من سالیان سال به دنبال خدا گشتم اما نتوانستم او را بیابم. سپس پندار خدا را کاملا دور انداختم و آرام شدم. عاشق شدم. چه کار دیگری می توانستم انجام دهم؟ من نتوانسته بودم خدا را بیابم پس یگانه راه، نزدیک شدن به خدا بود تا حد ممکن. پس ساکت و آرام شدم، عاشق شدم، چنان که گویی او را...
-
به یاد شبنم ( سخنانی از اوشو )
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 21:19
معبد خداوند فقط به روی دلی شاد و آواز خوان و رقصان باز است . دل گرفته را به این معبد راهی نیست ، پس ، از اندوه اجتناب کن. دل خود را از همه رنگ ها سرشار کن درخشان و رنگارنگ مثل یک طاووس و برای این { دلشادی و آواز و رقص } به دنبال دلیلی نباش . کسی که برای شادی دلیلی می جوید ، شاد نخواهد بود . {چون شاخ تر به رقص آ } و...
-
ازدواج از دیدگاه اوشو
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 21:13
ازدواج باید در مرتبه دوم باشد، پدیده ی اولیه باید عشق باشد؛ آنوقت می توانید باهم باشید. این باهم بودن، باید یک دوستی و یک مسئولیت باشد. وقتی که دو نفر عاشق یکدیگرباشند، مسئول هستند، از یکدیگر مراقبت می کنند. برای ایجاد چنین مسئولیت ومراقبتی به هیچ قانونی نیاز نیست؛ هیچ قانونی قادر به ایجاد آن نیست. در بالاترین حدّ،...
-
آواز جغد
چهارشنبه 3 شهریورماه سال 1389 21:05
جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میکرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه...
-
مقام رفیع
جمعه 8 مردادماه سال 1389 18:23
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد. ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی اید. هر کاری کرد...
-
وداع
جمعه 8 مردادماه سال 1389 18:19
به سرنوشت بیاندیش؛ که چگونه تصویرگر جداییهاست، بر من خرده مگیر؛ که چرا جبر زمان از آغاز هر سلامی به درودی به پایان میبرد، محکومیم به زنده ماندن؛ تا شاید شاهد مرگ آرزوهای خویش باشیم. ای مهربان؛ وقتی خورشید به پیشواز شب میرود و کوچه از صدای پای آخرین پای عابر تهی میشود؛ با کوله باری از غم و درد میروم؛ و تو را با...
-
۷ / مرداد
چهارشنبه 6 مردادماه سال 1389 20:51
شب تولد من ...
-
یا مهدی (عج)
چهارشنبه 6 مردادماه سال 1389 20:47
-
شاملو
یکشنبه 3 مردادماه سال 1389 19:16
در یازدهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو برای شما که عشق ِتان زندهگیست شما که عشقِتان زندگیست شما که خشمِتان مرگ است، شما که تاباندهاید در یأسِ آسمانها امیدِ ستارگان را شما که به وجود آوردهاید سالیان را قرون را و مردانی زادهاید که نوشتهاند بر چوبهی دارها یادگارها و تاریخِ بزرگِ آینده را با امید در بطنِ کوچکِ خود...
-
یک پیشنهاد بی شرمانه
یکشنبه 20 تیرماه سال 1389 12:03
-
دمی با سیمین بهبهانی
یکشنبه 20 تیرماه سال 1389 01:08
زنی را می شناسم که شوق بال و پر دارد ولی از بس که پُر شور است دو صد بیم از سفر دارد که در یک گوشه ی خانه میان شستن و پختن درون آشپزخانه سرود عشق می خواند نگاهش ساده و تنهاست صدایش خسته و محزون امیدش در ته فرداست زنی را می شناسم من که می گوید پشیمان است چرا دل را به او بسته کجا او لایق آنست؟ زنی هم زیر لب گوید گریزانم...
-
لیلی و مجنون
یکشنبه 20 تیرماه سال 1389 01:05
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پُر ز لیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای وندر این بازی شکستم داده ای نیشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می...
-
چوپان دروغگو
جمعه 4 تیرماه سال 1389 19:09
یکی بود یکی نبود. چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود. چوپان، هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند. سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ... مردم ده سرآسیمه میرسیدند و...