گنبدهای فیروزه ای

Email : Soofastaei@entc.org.ir

گنبدهای فیروزه ای

Email : Soofastaei@entc.org.ir

رکاب بزن ...

زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یک ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آنها را به‌رخم بکشد.
 

به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یک خدا که مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود که حس کردم زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یک جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب مى‌زد.

آن روزها که من رکاب مى‌زدم و او کمکم مى‌کرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما رکاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى کسلم مى‌کرد، چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌کردم.

 

یادم نمى‌آید کى بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو رکاب مى‌زدم.


 حالا دیگر زندگى کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

 

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در کوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداکثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناک و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
 

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو کجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌کردم دارم کم کم به او اعتماد مى‌کنم. 

بزودى زندگى کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى که مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

 

او مرا به آدم‌هایى معرفى کرد که هدایایى را به من مى‌دادند که به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..

 

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمى که سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت مى‌کنم. حالا دیگر بارمان سبک شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.


او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناک بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز کند..

 

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم..

 

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنکى صورتم را نوازش مى‌داد.

 

هر وقت در زندگى احساس مى‌کنم که دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

 

«رکاب بزن....»  

 

برگرفته از گروه اندیشه نیک

 

من یک جهان سومی هستم

بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که "جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ...از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی...

شادی ها و دغدغه های کودکی ما : در همان گوشه دنیا که "جهان سوم" نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک... شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود...اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند... اینکه نکند جنگی تحمیلی، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند...

از دیفتری میترسیدیم... از وبا..... از جنون گاوی... مدرسه، دغدغه ما بود...خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود... تکلیفهای حجیم عید ... یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد....

شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده... در آین دوره، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند... اینکه موقتی عاشق شوی...دوست داشتن را امتحان کنی... اینکه لبت را با لبی آشنا کنی.... اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم...در خیالمان عاشق میشویم...همخوابه میشویم...میبوسیم.... کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره.... این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم...

در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لقب تو را تعیین کند... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...

شادی ها و دغدغه های جوانی ما: شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند...مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود....رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی... و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند...

بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود...با پول شهوتت را میخری...با گردی سفید مست میشوی نه با شراب... با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود....

اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشود... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی...در روز چند بار گریه میکنی...راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست.....

در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد...در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست... لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست...

در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست...

گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند.... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو " جهان سوم را درست میکنی؟

احساس امروز من ... سپید

زیبا ترین احساسی که بشر می تونه داشته باشه حسه آزادیه 

 

برای همینه که بزرگترین حوادثی که در طول تاریخ به وقوع پیوسته یا به خاطره بدست آوردن اون بوده و یا به خاطره گرفت اون از دیگران. 

 

من امروز یاد گرفتم که آزادیمو در اختیار کسی قرار ندم چون برای بدست آوردنش مجبورم به هر کاری دست بزنم 

 

امروز من آزادم و این احساس رنگش سپیده

احساس امروز من ... سبز

هر گاه مهر به شما اشاره کند دنبالش بروید .

حتی اگر گذرگاهش سخت و ناهموار است .

و وقتی بال هایش شما را در بر می گیرد اطاعت کنید .

حتی اگر شمشیری که در میان پرهایش پنهان است شما را زخمی کند .

و اگر با شما سخن گفت او را باور کنید .

گر چه صدایش  رویاهای شما را بر آشوبد چون باد شمال که باغ را ویران می کند .

زیرا محبت در همان لحظه که با شما صحبت می کند شما را به صلیب می کشد .

و هنگامی که شما را می پرورد شاخ و برگ فاسد شده را هرس می کند .

و هنگامی که بر فراز بالاترین درخت زندگی تان می رود سر شاخه های نازکی را که جلوی آفتاب می لرزند نوازش می کند . همان وقت به ریشه هایتان که در خاک فرو رفته می رسد و ان را در ارامش شب تکان می دهد .

محبت چون دسته های درو شده گندم شما را در آغوش می گیرد .

و شمارا می کوبد تا عریان شوید .

و می بیزد تا از پوسته های خود رها شوید .

و می ساید تا مثل برف سفید شوید .

و می ورزد تا نرم شوید .

انگاه شما را به آتش مقدس می سپارد

تا نان مقدس شوید بر خوان مقدس خداوند . 

 

*** جبران خلیل جبران ***

(تائو ت چینگ ) متنی فراسوی زمان

 

 

سال پیش وقتی مهربانترین دوستم کتاب تائو ت چینگ را به من پیشنهاد کرد تصوری جز متن اندیشمندانه و کهن که راهکارهایش در دالان های غبار گرفته تاریخ پوسیده است نداشتم. ولی حالا که ماهها با این کتاب کوچک زندگی کرده ام متنی یافته ام فراسوی زمان که درک برخی از قسمتهای آن در اعصار جدید نیز جای مکاشفه دارد. 

تائو ت چینگ یا دائو د جینگ یک متن کهن چینی با قدمتی بیش از ۲۰۰۰ سال است . این اثر کوتاه اما بسیار ژرف در طول سالیان بر فرهنگ تمدن و اندیشه چینیان و بسیاری از کشورهای مرتبط با آنها تاثیر عمیقی گذارده است به طوری که بسیاری آن را روح و جان چینیان نامیده اند. تائو که معنای راه و طریقت است عصاره و مفهوم اصلی تائوت چینگ می باشد و سرچشمه اندیشه و مکتب تائوئیسم است. 

نگارش این متن کهن را به لائوتزو یا لائودزو نسبت می دهند که در حدود ۶۰۰ سال قبل از میلاد مسیح و همزمان با کنفوسیوس می زیسته است. لائوتزو که معنای مرشد پیر و یا استاد پیر است لقبی بوده که به این فرزانه چینی داده اند. بر اساس مدارک تاریخی او تاریخ نگار و کتابدار امپراتوری جو بوده است. 

 

خواندن کتاب تائوت چینگ را به تمامی دوستانم توصیه می کنم . این کتاب در ایران توسط آقای فرشید قهرمان ترجمه شده و نشر مثلث آن را به چاپ رسانده است.