گنبدهای فیروزه ای

Email : Soofastaei@entc.org.ir

گنبدهای فیروزه ای

Email : Soofastaei@entc.org.ir

سفید ... سیاه


بعضی آدم‌ها یا باید باشن، یا ... خیلی سخته باورش برای نبودن ولی وقتی قرار شد نباشن باید برن. باید با همه‌ی حضور و وجود برن. نمی‌تونن باشن ولی کم‌رنگ. ماهیت بعضی آدم‌ها، به حضور پُررنگ‌شونه. ماهیت‌شون به خاص بودن‌شونه. به بی‌بهونه دوست داشتن‌شونه. اگه هستند با همه‌ی وجود هستن و وقتی که قرار شد نباشن، حضور کم‌رنگ و بی‌رنگ و گاه‌به‌گاه‌شون، دردی رو که دوا نمی‌کنه هیچ، شاید زخم بزنه هر نگاهی که رد‌وبدل میشه توی این رابطه.

بعضی آدم‌ها اگه میان باید بمونن. بایدی که نیست ولی این آدم‌ها این ماهیت رو دارن که بشن زندگی. بشن نیمه‌ی گمشده. بشن همه‌ی وجود و هستی‌ت. پس وقتی هم قرار شد برن باید با همه‌ی وجود برن که بودن‌شون نمی‌تونه مَرهم باشه هیچ زخمی رو. این آدم‌ها از قانون صفر و یک تبعیت می‌کنند. سفید یا سیاه. اگه قرار شد بمونن برای همیشه، حالا می‌تونی باهاشون قدم بزنی، کافه بری و گوش کنی به صدای گنجشک‌هایی که این روزها پُر شده روی چنارهای خیابون عباس آباد. این آدم‌ها نمی‌تونن خاکستری باشن. سفید بودن‌شون میتونه زندگی باشه و نبودن‌ش، سیاه کنه زندگی‌ت رو ولی وقتی قرار شد نباشن، باید نباشن که هر خاطره‌ای ازشون می‌‌تونه ویران کنه روز و هفته و ماه و سال‌ت رو.

با هر کس و ناکسی میشه قدم زد تو خیابون‌های پاییزی این روزهای اصفهون و با شروع هر بارونی میشه چپید توی کافه‌ای و سفارش قهوه‌ایی داد. دو قاشق نشد با سه قاشق، قهوه‌ی تلخی رو میشه شیرین کرد. دو ساعت و سه ساعت و چند ساعت رو میشه با هر مَرام و منش و مسلکی سر کرد و نشست پشت میز و حرف زد از زندگی و سیاست و گذشته و آینده. با هر زشت و زیبایی میشه دو ساعتی نشست روی صندلی سینما و تئاتر و عربده‌های وحشتناک خواننده‌ی کنسرت رو شنید و دید ولی بعضی آدم‌ها، کس و ناکس نیستن که توی رنگین کمان بعدی یادت بره کی بود و کجا بود و اینو من کجا دیدم. بعضی آدم‌ها می‌تونن شیرین کنن قهوه و تلخی‌های روزگار رو، زندگی رو، گذشته و آینده رو.

بعضی آدم‌ها رو میشه تا آخر دنیا دوست داشت. این ماهیت رو دارن که بذاری کنار همون جمله‌ی معروفِ اگه خورشید را در دست راست من و ماه رو در دست چپ من بذاری. می‌تونی سربه‌سر کنی با ماه و خورشید. آره می‌تونی. شک نکن. می‌‌تونی مطمئن باشی که حالا سری هست، دلی هست، نگاهی هست، کسی هست که خورشید رو پُررنگ ‌کنه، زمستون گرم‌ت کنه و تا شقایق هست زندگی باید کرد در حضور این آدم‌ها معنا پیدا می‌کنه ولی‌ امان از وقتی که قرار بشه، دیگه نباشن. امان، امان، امان.

تقسیم

تقسیم / پیرو کیارا[سکوتی طولانی شد و بعد صدای کفش‌هایی آمد که زمین افتاد. کمی بعد صدای خش‌خش پارچه‌ای از بغل اعترافخانه به گوش کشیش رسید. سری بیرون برد و دید که از یکی از فرشته‌های چوبی شلواری آویزان است. در همان حالی که نگاه می‌کرد دستی بالا آمد و پیراهنی را به یکی دیگر از برآمدگی‌های چوبی بند کرد.

تارسیلا می‌گفت:"گرمم است" و از لحن‌ش معلوم بود که لباس‌هایش را درمی‌آورد. کشیش سردش شده بود. لرزه‌ایی در سرتاپای بدن‌ش می‌دوید و نای آن را نداشت که حتی یک انگشت‌ش را تکان بدهد. دن‌کازیمیرو هر دو دستش را روی صورت‌ش گذاشته بود و فقط دماغ سرخ براق‌ش دیده می‌شد.

در چنین وضعیتی بود که دو کشیش کلمات قبیحی را شنیدند که تارسیلا برای تحریک معشوقش به زبان می‌آورد و او هم با کلمات نامفهومی جواب میداد. بعد از آن صدای نفس‌ها و ناله‌ها و جیغ‌های بهـت‌آوری که از پشت اعترافخانه بلند می‌شد و زیر طاقی‌های تالار می‌پیچید و مثل سروصدای گنگ یک نبرد بی وقفه‌ی بی‌رحمانه همه‌ی زوایای تالار را پُر می‌کرد. کشیش ارشد هم مثل دن‌کازیمیرو دست‌هایش را روی صورت‌ش گذاشت و شَست‌هایش را در گودی گوش‌هایش فرو کرد.

بعد از مدتی که به نظرش بسیار طولانی آمد صدای منظم فنر و بعد لگدی را شنید که پنداری پای برهنه‌ای به دیوار‌ی اعترافخانه زد و دوباره سیل کلماتی به راه افتاد که از دهن تارسیلا بیرون می‌زد اما به نظر کشیش از قعر جهنم می‌آمد.]

با خوندن تقسیم خوشحال میشی که هستند کتاب‌های خیلی خوبی که تو هنوز نخوندی و همین میتونه بهونه‌ای باشه برای زنده بودن و نفس کشیدن‌ت! بنا به گفته‌ی بسیاری از منتقدان تقسیم، بهترین داستان پیرو کیارا ی ایتالیایی است.

امرنتزیانو پارونتزینی کارمند دون پایه‌ اداره‌ی دارایی به شهر کوچیکی منتقل میشه. شخصیت، مَنش و خلق‌و‌خویی کاملاً کارمندی که انگاری ساعت به اونجاش بسته شده و همه چیز خیلی مرتب و منظم پیش میره تا اینکه با خانواده‌ایی آشنا میشه که فقط از کل خونواده، سه تا دختر زشت و عَذب باقی موندن. پارونتزینی برای حساب کتاب‌‌های اداره دارایی و کمک به خواهران وارد خونه‌ای میشی که تا اون موقع حریم و حرمت خاصی داشت و با مهارت و زرنگی زحمت هر سه خواهر رو می کشه و  ...

خوشحال‌م که در سال 84 تقسیم چاپ شد و امیدوارم که آقایون فیل‌شون یاد هندوستان نکنه تا در تجدید چاپ کتاب رو بفرستن قاطی باقالی‌ها! با شرایط فعلی شک نکنید که تقسیم از دست‌شون در رفته وگرنه این کتاب، کتابی نیست که توی شرایط امروز جامعه اجازه چاپ داشته باشه و جایی لابه‌لای کتاب‌ها. من اگه جای شما بودم همین امروز تقسیم را می‌خریدم و میخوندم.

تقسیم / پیرو کیارا / ترچمه مهدی سحابی / نشر مرکز / ۱۹۵ صفحه / ۳۸۰۰ تومان

بیایید قبول کنید که، هست


خبر کوتاه است!

یکی از فرمانده‌هان ایستگاه فضایی بین‌المللی فاش ساخت که فضانوردان از انجام سکس در فضا منع شده‌اند.

این سخنان را آلن پوین دکستر (که به تازگی فرمانده‌هی یکی از ماموریت‌های شاتل را بر عهده داشته است) در جمع خبرنگاران در توکیو عنوان کرد. وی در پاسخ به پرسش خبرنگاران در ارتباط با انجام ســکــس توسط فضانوردان گفت: "ما گروهی حرفه‌ای هستیم. ما با احترام با یکدیگر رفتار می‌کنیم و روابط کاری فوق‌العاده با هم داریم. روابط خصوصی برایمان اهمیت ندارد و نخواهد داشت".

با توجه به افزایش زنان فضانورد و پیوستن آنها به فضانوردان مرد برای انجام ماموریت‌هایی فضایی، فرمانده‌هان ناسا می‌بایست خود را برای مواجه با احتمال اینکه تمایلات زمینی در فضا، بین فضانوردان حاکم شود، آماده کنند.

پزشکان نیز معتقدند با توجه به خطرات احتمالی که نوزدان را تهدید می‌کند، باید مانع انجام ثکـ.ـس توسط فضانوردان در ماموریت‌های فضایی شد. البته بی‌وزنی در فضا مشکلاتی را برای فضانوردان جهت انجام سکس ایجاد می‌کند و شخص سومی برای اینکه پوزیشن سکس فضانوردان را تنظیم نماید، مورد نیاز است.

*********

قطعاً فارغ از تمام تابوهایی که این فعل‌ و‌ انفعال (که حتی من از ترس فیل‌تر شدن جرات نوشتن اسم‌ش رو هم ندارم) داره این موضوع می‌تونه آدم رو به تفکر بندازه. تفکر در رابطه با اینکه آدم‌هایی که اون سَر دنیا نشستن، دارن به چی فکر می‌کنند و زندگی رو از چه زاویه‌ای نگاه می‌کنند. دغدغه‌هاشون چیه. روابط و نیازهای انسانی رو که ما توی ایران، بیخ تا بیخ سَر می‌بریم و بکل منکر می‌شیم رو اون‌‌ها حتی توی سفر به کره ماه و مریخ هم بخوبی می‌بینند و این خواسته‌ها رو لمس می‌کنند و حالا هم دنبال برطرف کردن مشکلات به بهترین شکل ممکن هستند.

نمیشه از این غرایز طبیعی گذشت. غرب هم سال‌ها و قرن‌ها تلاش کرد تا  این غریزه را نابود کنه! ولی موفق نشد. باید سر تسلیم فرود آورد هم در برابر این! و هم در برابر نیازها و خواسته‌های انسانی. نمیشه فاکتور گرفت این انرژی‌یه رو که وقتی قرار باشه سرش رو بگیری، طغیان می‌کنه و میزنه و همه‌ی طبیعت رو خراب و ویران می‌کنه و حالا ناسا علاوه بر اینکه سفینه و شاتل و آدم می‌فرسته به فضا، تلاش می‌کنه تا تعادل درست و منطقی هم برقرار کنه بین فراز و فرودهای نیازهای آدمی. اونهم نه روی زمین، که بـَر سیاره‌ی مشتری. کنار دست اورانوس. توی مسیر جاده‌ی شیری. یعنی همون جایی که خورشید مذاب می‌کنه همه‌ی ورا و ماورا رو، آدمیزاد میل به روابط آنچنانی داره. اَللهُ اَکبَر.

مدتی‌یه که این چند خط نوشته‌ی بالا، بد جوری ذهن‌م رو درگیر کرده. ما کجا و اون‌ها کجا توی تک‌تک این واژه‌ها عینهو وزغ زده بیرون و داره با تمسخر نگاه‌مون می‌کنه. و چقدر سرپوش گذاشتیم. چقدر ندیدیم. چقدر دیدیم و خودمون رو زدیم به کوچه‌ی علی چپ. توی این فرهنگ و مملکت، کوچه‌ی علی چپ شلوغتر از تمام اتوبان‌های آمریکاست!

هست. وجود داره. قد می‌کشه و جلوش رو که به اشتباه بگیری تنوره می‌کشه عینهو اژدها. پس حالا که نمیشه سرش رو بُرید، باید راه‌های درست و منطقی برطرف شدن این نیاز رو پیدا کرد.